![]() |
![]() |
|
| داستان كوتاه از همه جاي دنيا |
|
ریشه یابی مثل های پارسی روزی روزگاری،
ملانصرالدین تصمیم گرفت گاوش را به بازار ببرد و بفروشد پیش از رفتن به
بازار آب و علف خوبی به گاوش داد و آن را به بازار برد . یکی از آدم های بد
کار وقتی دید ملانصرالدین گاوش را به بازار آورده تا بفروشد فکر شیطانی به
ذهنش رسید و نقشه ای کشید که سر بیچاره کلاه بگذارد او با عجله به سراغ
دوستانش رفت و نقشه اش را با آن ها در میان گذاشت و طبق نقشه یکی یکی به
طرف ملا نصرالدین رفتند اوّلی گفت: عمو جان این بز را چند می
فروشی؟ ملانصرالدین گفت: این حیوان گاو است و بز نیست. مرد گفت: گاو است؟
به حق چیزهای نشنیده! مردم بز را به بازار می آورند تا به اسم گاو بفروشند.
ملاّ داشت عصبانی می شد که مرد حیله گر راهش را گرفت و رفت .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 اردیبهشت1392ساعت 14:36 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
رسیدم
خونه عصبانی بودم .عصبانیتی که به اون ربطی نداشت، اما دلم می خواست سر
یکی خالی کنم. چه اشکالی داشت؟ اصلا خوب هم بود. بهرحال باید می فهمید من
مردم و اون فقط یک زن تنها اونم با یک بچه … سرش
که داد زدم ، اول تعجب کرده بود و توی صورتم دنبال این می گشت که شاید
دارم شوخی می کنم . روزنامه رو که پرت کردم فهمید شوخی نیست .منم راستش از
طنین صدام خوشم اومده بود . یک حس ریز غرور و قدرت بهم می داد . در رو بهم
زدم و رفتم توی حیاط به سیگار کشیدن….وقتی مطمن شدم صورتم رو نمی بینه
لبخندی زدم . راستش داشتم از نقشی که بازی کرده بودم لذت می بردم
……سیگارو مخصوصا توی حوض انداختم ، می دونستم از این کار بدش میاد …… برگشتم تو ….مثل یک گنجشک کز کرده بود گوشه ی اتاق و چشماش خیس بود
….. قلبم گرفت من چه غلطی کرده بودم ؟ دوم….. برادران غیور عزیز من : این
روزها به برکت تربیت متعالی که اقایان در این سی سال بما اموختند، امار
زنان تنها ، مثل قیمت پراید و پسته ، بشدت رو به افزایش است . زنانی که از
روی اجبار و یا هزار ویک دلیل از همسرانشان جدا میشوند و اگر شانس بیاورند و
کاری پیدا کنند بنا به امار برای هر ساعت کاری ، یک سوم شما حقوق خواهند
گرفت . زنانی
بشدت اسیب پذیر که هیچ سازمان و ارگانی برای رسیدگی به مشکلاتشان نیست و
البته به همه ی اینها اضافه کنید مشکلات بی شماری، که یک زن ، و بخصوص یک
زن تنها ، در جامعه با ان روبروست . زنانی با ترس های بی شمار من
نه سوادش را دارم و نه شما حوصله اش را ، که به کنکاش علل و چرایی بوجود
امدن این موضوع بپردازیم ، اما چیزی که واقعیت است بودن این زنان در جامعه
است . پس بی شعار و بی ادعا ، فقط خواهش می کنم هوای انان را داشته باشید . انان
اگر در برابر شما همیشه کوتاه می ایند علتش ذی حق بودن شما نیست . موضوع
فقط ترس های بی حدی است که ایشان با ان مواجهند و اگر شما یک لحظه ، و فقط
یک لحظه ، خود را در شرایط انان تصور کنید به ان پی خواهید برد .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1392ساعت 11:40 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطاف پذير نيست. با اين حال براي حل كردن آنچه سخت است، چيز ديگري ياراي مقابله با آب را ندارد. نرمي بر سختي غلبه مي كند و لطافت بر خشونت. همه اين را مي دانند ولي كمتر كسي به آن عمل مي كند. انسان، نرم و لطيف زاده مي شود و به هنگام مرگ خشك و سخت مي شود. گياهان هنگامي كه سر از خاك بيرون مي آورند نرم و انعطاف پذيرند و به هنگام مرگ خشك و شكننده. پس هر كه سخت و خشك است، مرگش نزديك شده و هر كه نرم و انعطاف پذير، سرشار از زندگي است. آرام زندگي كن!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت 14:49 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
حقیقتی دیگر یکی بود یکی نبود، داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی
بود یکی نبود. در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن. با هم ساختن. برای
بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم
بود. همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست
می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته نبودن
دیگریست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1392ساعت 13:15 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
به خود و فرزندانتان دانش بیاموزید، میانبر وجود ندارد. به هیچ وجه نگذارید فرزندانتان از دانش آموزی منحرف گردند . شما را به خدا ، دیگه از فشار به بچه های خود برای بدست آوردن نمره ۲۰ دست بردارید. به آنها کارگروهی بیاموزید. جلو زدن از هم و دیگران را پشت سرگذاشتن را به آنها نیاموزید . دست هم گرفتن و با هم جلو رفتن را بیاموزید . اگر موفق نشوند آنها را یاری کنید تا موفق شوند . واگر اکنون نمی توانند موفق شوند پس هرگز موفق نخواهند شد .تنها چیزی که لازم داریم ، شناخت خودمان است . پیروزی ما بسته به دانش و خلاقیت و سوادآموزی و قدرت کار گروهی ماست و بس.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1392ساعت 13:13 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
ژاپنی ها همان کلاس اول دبستان، اتمام حجت می کنند با بچه هایشان، می
ترسانند، درس اول هم جغرافیا است؛ نقشه ژاپن را میگذارند جلوی بچه ها و می
گویند: ببینید این ژاپن کوچولوی ماست، ببینید! ژاپن ما نفت ندارد، گاز
ندارد، معدن ندارد، زمینش محدود است و جمعیتش زیاد و… لیست «نداشته ها» را
به بچه ها گوشزد میکنند، خیلی خودمانی بچه هایشان را می ترسانند…
در ژاپن نظام آموزشی فهرست مشاغل مورد نیاز جامعه را از همان اول کار، به «بچه ها» گوشزد میکند، حتی حجم موضوعات درسی کتابهای درسی در ژاپن، یک سوم اروپا است، چون ژاپنیها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت» است! حالا این را مقایسه کنید با کتابهای درسی و حتی رسانه های ما-از هر جناح و طیف، مخالف و موافق- که از همان اول مدام در گوش بچه ها می خوانند: «ای ایران،ای مرز پرگهر،سنگ کوهت در و گوهر است» و… در دبستان هم، اولین درس ما تاریخ است، نه برای عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»، اگر گربه جغرافیایی را هم بگذارند جلوی بچهها، باغرور میگویند:« بچه ها ببینید! ایران همه چیز دارد! ایران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دریا دارد و…» نتیجه اش میشود احساس «داشتن» و «غنای کامل» وایجاد تلفیقی از تنبلی اجتماعی و حتی طلبکاری که به اشتباه به آن میگوییم غرور ملی. با این وصف، کودکان و جوانان و مدیران و نسل جدید ما باید برای چه «چیزی» تلاش کنند؟ این میشود که بچه های ما فکر و ذکرشان، میشود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، یعنی شغلهای رویایی و به شدت مادی – که نفع و رفاه «شخص» در آن حرف اول و آخر را میزند نه نیاز کشور- میدونی؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1392ساعت 13:10 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
در مهد کودک های ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع
برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد ۹ بچه و ۸ صندلی و ادامه بازی تا یک بچه
باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی
بشینن.
در مهد کودک های ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن اگه یکی روی صندلی
جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری
بغل میکنن که کل تیم ۱۰ نفره روی ۹ تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه.
بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلی، بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلی و همینطور تا آخر. نه ما و نه بزرگانمان کارکردن با هم را نیازموخته ایم ، بلکه هر روز درس های جدیدی از تکنیک های حذف و زیر پا گذاشتن یکدیگر را می آموزیم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1392ساعت 13:9 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
مردم ده همگي گرسنه بودند...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 فروردین1392ساعت 14:9 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت... به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 فروردین1392ساعت 13:17 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
حرف های زیادی در مقام گرامی داشت مادران گفته و نوشته اند ، مادر چرا مقدس است ، چرا محبت مادرانه فقط نزد مادران است ، مادران چه فرشته ایی هستند . اگر دعای مادری را به همراه داشته باشد ، از تمام جهات بیمه خواهید بود ، هیچ بیمه نامه ایی معتبر تر از بیمه دعای مادر نیست ، این فرشته ایی که در تمام مراحل زندگی عشق واقعی را به نمایش می گذارد . قصه آن قلب مادری که وقتی سنگی به پای فرزندش برخورد می کند به صدا در می آید را شنیده ایی ، قصه بهشت را که زیر پای مادران قرار داده اند چطور ، داستان هاجر را برای یافتن آب برای فرزندش اسماعیل چطور... من الان اینجا هستم ، در فکر پسری که مادری مهربان دارد پس به حسن ام می گویم ، حسن را که شاید فقط تصویری از چهره معصوم او در قلب خود ساخته ام ، به حرمت مادری مهربان همواره او را دعا خواهم کرد و به حسن عزیزم خواهم گفت که مادر یعنی همه دنیای فرزند ، او که تمام وجودش را در وجود فرزند می بیند ، از هر فرصتی برای سلامتی و موفقیت فرزندش استفاده می کند و به همه عزیزانی که در حق فرزندش نیکی کنند ، نیکی می کند و کمترین هر آنچه در راستای خوشحالی فرزندش باشد به گرانترین بهاء خریداری می کند تا عشق را معنا کند . مادر آرام است ، مادر آرام بخش است و پاتیرام را انتخاب می کند تا خداوند آرامش را به او هدیه دهد . حسن ام ، دلبندم ، عزیزم مادر تنها گوهر ارزشمندی است که بی اینکه توقعی داشته باشد برایت بهترین ها را آرزو می کند ، هر چند تو تمام اینهایی که گفتم درک می کنی ، آخر مادر همیشه در کنار توست و من فقط از کلمات مادری بهره مند می شوم که مانند خواهر دوستش دارم . حسن جان این قصه و داستان نیست ، یک حقیقت زنده است که مادر آرام یک نعمت الهی برای توست و از خداوند تندرستی آرام و نشاط و شادی برای تو آرزو مندم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 فروردین1392ساعت 12:33 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟ میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمیماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری. میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمیخواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی. در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت. میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟ هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکردهام. میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد. هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد: خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ... هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند، ولی هر چه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند. با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آن قدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت. میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی این طور میشود. پس دو باره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد. (پائلو کوئلو) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اسفند1391ساعت 2:13 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 اسفند1391ساعت 20:44 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
مردی
همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی
دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می
گذاشتند. مدتی
بعد، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا
آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و
گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس
بدون این که پاکت را باز کنند،
آن را در کیسهی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه
درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه میگذاشتند... و با هر
نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند. سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت
بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد. پدر
گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول
زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت :
بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا
شد و با آنان رفت .
پدر
تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان
ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟
پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در
زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامهی من را نخواند که در
آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این
ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ... به
حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن
روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...! رفتار
من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن
را میبندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست
، سودی نمی برم، در
حالی که تمام آن روش زندگی من است. . . . ای کاش فکر می کردیم . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اسفند1391ساعت 17:1 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
پدر پير مرد جواني مريض شد... چون وضع بيماري پيرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده اي رها کرد و از آنجا دور شد ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:34 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
مرد
کشاورزي يک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت ميکرد.
تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم ميزد. يک روز، وقتي که همسرش برايش ناهار آورد، کشاورز قاطر پير را به زير سايه اي راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل هميشه شکايت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پير با هر دو پاي عقبي لگدي به پشت سر زن و در دم کشته شد. در مراسم تشييع جنازه چند روز بعد، کشيش متوجه چيز عجيبي شد. هر وقت... يک زن عزادار براي تسليت گويي به مرد کشاورز نزديک ميشد، مرد گوش ميداد و بنشانه تصديق سر خود را بالا و پايين ميکرد، اما هنگامي که يک مرد عزادار به او نزديک ميشد، او بعد از يک دقيقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان ميداد. پس از مراسم تدفين، کشيش از کشاورز قضيه را پرسيد. کشاورز گفت: خوب، اين زنان مي آمدند چيز خوبي در مورد همسر من ميگفتند، که چقدر خوب بود، يا چه قدر خوشگل يا خوش لباس بود، بنابراين من هم تصديق ميکردم. کشيش پرسيد، پس مردها چه ميگفتند؟ کشاورز گفت: آنها مي خواستند بدانند که آيا قاطر را حاضرم بفروشم يا نه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:32 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
بعد از خوردن غذا بيل گيتس 5 دلار به عنوان انعام به پيش خدمت دادپيشخدمت ناراحت شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:30 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
تاجرى كه يكى از مريدان و مقلدين مجلسى اول (رحمة الله عليه) بود به ايشان مراجعه كرد و گفت: آقا
گرفتارى پيدا كردم، چند نفر از لوطى هاى اصفهان فرستاده اند كه ما امشب مى
خواهيم به خانه تو بيائيم و من هم نمى توانم فرار كنم، چون اين لوطى ها با
دستگاه حكومتى مربوطند، اسباب زحمتم مى شوند.وقتى هم كه مى آيند بايد تمام
وسائل گناه را آماده كنم، بالاخره چه كنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:28 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
كارگرى
كه اهالى يكى از روستاهاى قزوين بود به تهران رفته تا با فعاليت و دسترنج
خود قوت و پولى تهيه كند و به ده خود برگشته و با زن و بچه خود براى امرار
معاش از آن پول استفاده نمايد، پس از كار كردن مدتى، پول خوبى به دستش آمد و
عازم ده خود گرديد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:27 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
پسر گرسنه اش مي شود ، شتابان به طرف يخچال مي رود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:27 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
((
اي حيات ! با تو وداع مي کنم ، با همه مظاهر و جبروتت . اي پاهاي من ! مي
دانم که فداکاريد ، و به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت – صاعقه وار به
حرکت در مي آييد ، اما من آرزويي بزرگتر دارم . به قدرت آهنينم محکم باشيد .
اين پيکر کوک ، ولي سنگين از آرزوها و نقشه ها و اميدها و مسئوليت ها را
به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانيد . در اين لحظات آخر عمر ، آبروي
مرا حفظ کنيد . شما سالهاي دراز به من خدمتها کرده ايد . از شما آرزو مي
کنم که اين آخرين لحظه را به بهترين وجه ، ادا کنيد . اي دستهاي من ! قوي و
دقيق باشيد . اي چشمان من ! تيزبين باشيد . اي قلب من ! اين لحظات آخرين
را تحمل کن . به شما قول مي دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتي
عميق و ابدي آرامش خود را براي هميشه بيابيد . من چند لحظه بعد به شما
آرامش مي دهم ، آرامشي ابدي . چه ، اين لحظات حساس وداع با زندگي و عالم ،
لحظات لقاي پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ بايد زيبا باشد . ))
آخرين نوشته دکتر چمران چند دقيقه قبل از شهادت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:24 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
پيرمرد تهي دست، زندگي را در نهايت فقر و تنگدستي مي گذراند و با سائلي براي زن و فرزندانش قوت و غذائي ناچيز فراهم مي کرد. از قضا يک روز که به آسياب رفته بود، دهقان مقداري گندم در دامن لباس اش ريخت و پيرمرد گوشه هاي آن را به هم گره زد و در همان حالي که به خانه بر مي گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن مي گفت و براي گشايش آنها فرج مي طلبيد و تکرار مي کرد : اي گشاينده گره هاي ناگشوده عنايتي فرما و گره اي از گره هاي زندگي ما بگشاي. پيرمرد در حالي که اين دعا را با خود زمزمه مي کرد و مي رفت، يکباره يک گره از گره هاي دامنش گشوده شد و گندم ها به زمين ريخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت : من تو را کي گفتم اي يار عزيز کاين کره بگشاي و گندم را بريز آن گره را چون نيارستي گشود اين گره بگشودنت ديگر چه بود ؟! پير مرد نشست تا گندم هاي به زمين ريخته را جمع کند ولي در کمال ناباوري ديد دانه هاي گندم روي همياني از زر ريخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندي شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود... سخن روز : تو مبين اندر درختي يا به چاه تو مرا بين که منم مفتاح راه ( مولانا)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:16 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
روزی به مختارالسلطنه اطلاع
دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است. مختارالسلطنه دستور داد که
کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد. چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان
خاطر با قیافه ی ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری
ماست خواست.ماست فروش که او را
نشناخته بود پرسید: چه جور ماستی می خواهی ؟ ماست معمولی یا ماست
مختارالسلطنه ! مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو ماست
پرسید. ماست فروش گفت: ماست معمولی همان است که از شیر می
گیرند و بدون آب است و با قیمت دلخواه. اما ماست مختارالسلطنه همین طغار
دوغ است که در جلوی دکان میبینید و یک ثلث ماست و باقی آب است و به نرخ
مختار السلطنه می فروشیم و بدان نیز لقب دادیم. حال کدام می خواهی؟!مختارالسلطنه
دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کرده و بند
تنبانش رامحکم ببستند. سپس طغار دوغ را از بالا در دو لنگه شلوارش سرازیر
کردند و شلوارش را از بالا به مچ پاهایش ببستند. سپس به او گفت: آنقدر باید
به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت
خارج شود که دیگر جرات
نکنی آب داخل ماست بکنی! چون سایر لبنیات فروش ها از این ماجرا با خبر شدند، همه ماست ها را کیسه کردند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 اسفند1391ساعت 11:1 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند... ... و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.. بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم» کرم گفت:«من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..» بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود. کرم گفت: «تو زیر قولت زدی» بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود... من این پا ها را نمی خواهم... ...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت: «من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.» بچه قورباغه گفت قول می دهم. ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود. کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.» بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را ... این دفعه ی آخر است که می بخشمت.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت. کرم گفت: «تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.» بچه قورباغه گفت: «ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.» «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.» کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد.. آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند همه چیز عوض شده بود... اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند. آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود. پروانه گفت: «بخشید شما مرواریدٍ...» ولی قبل ازینکه بتواند بگوید: «...سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه جهید بالا و او را بلعید، و درسته قورتش داد. و حالا قورباغه آنجا منتظر است... ...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند.... ...نمی داند که کجا رفته.
جی آنه ویلیس
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 دی1391ساعت 8:22 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
پرستار
، مرد با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد
و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا پسر شما اینجاست پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند
پیرمرد
به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد میکشید جوان
یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او
دراز کرد وسرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت
وگرمی محبت را در آن حس کرد
پرستار
یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنارتخت بنشیند تمام طول شب آن سرباز
کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید ، دست پیرمرد
را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش میگفت . پس از مدتی پرستار
به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت آن
سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار ، صداهای شبانه بیمارستان ، آه و
ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش
صحبت میکرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در
تمام طول شب محکم گرفته بود در آخر پیرمرد، مرد و سرباز دست بیجان اورا رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد
پرستار گفت : پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید ؟
سرباز
گفت : میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا
نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و
چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم . در هر صورت من امشب آمده
بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در عراق کشته
شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟
پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود
گفت: آقای ویلیام گری
دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید وتنهایش نگذارید
ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه روح هائی هستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 دی1391ساعت 8:9 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا
هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است،
سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند، سپس یادش میافتد که کارد و
چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد، وقتی برمیگردد، با
شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به
قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از
دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند.
اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد
آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا
نیست. او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای
خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد. در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان
بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد. دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند. آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی میز مانده است. من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند. داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد…
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 دی1391ساعت 8:43 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
ابتدا به شدت سعي داشتم تا دبيرستان را
تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعي داشتم تا دانشگاه را تمام
کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم اين بود که ازدواج کنم و
صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعي و تلاشم را براي فرزندانم
بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبي پرورش دهم، سپس مي تونستم به کار برگردم، اما براي بازنشستگي تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهميده ام که فراموش کرده بودم زندگي کنم لطفا اجازه ندهيد اين اتفاق براي شما هم
تکرار شود قدر دادن موقعيت فعلي خود باشيد و از هر روز خود لذت ببريد براي به دست آوردن پول، سلامتي خود را از
دست مي دهيم سپس براي بازيابي مجدد سلامتي مان پول مان
را از دست مي دهيم گونه اي زندگي مي کنيم که گويا هرگز نخواهيم
مرد و گونه اي مي ميريم که گويا هرگز زندگي
نکرده ايم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 دی1391ساعت 14:22 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
چند روز پيش براي خريد شيريني به يک قنادي رفتم . پس از انتخاب
شيريني ، براي توزين و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقاي صندوقدار مردي
حدوداً ۵۰ ساله به نظر مي
رسيد . با موهاي جوگندمي ، ظاهري آراسته ، صورتي تراشيده و به قول دوستان "
فاقد نشانه هاي مذهبي!" القصه… ، هنگام توزين شيريني ها ، اتفاقي افتاد عجيب غريب !
اتفاقي که سالهاست شاهدش نبودم . حداقل در شهر گناهان کبيره (تهران) مدتها بود که
چنين چيزي را نديده بودم. آقاي شيريني فروش جعبه را روي ترازوي ديجيتال قرار داد،
بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد . يعني در واقع وزن
خالص شيريني ها(NET WEIGHT) را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قيمت شيريني ضرب کردو خطاب
به من گفت: "۸۰۰۰ تومان قيمت شيريني به اضافه ۲۵۰تومان پول جعبه مي شودبه عبارت ۸۲۵۰ تومان " نمي دانم مطلع هستيد يا خير! ولي ساير شيريني فروشيهاي شهرمان
، جعبه را هم به قيمت شيريني به خلق الله مي فروشند. و اصلاً راستش را اگر بخواهيد
بيشترشان معتقدند که بيش از نيمي از سودشان از اين راه است. اما فروشنده مذکور
چنين کاري نکرد. شيريني را به قيمت شيريني فروخت و جعبه را به قيمت جعبه. کاري که
شايد درذهن شماي خواننده عادي باشد ولي در اين صنف و در اين شهر به غايت نامعمول و
نامعقول ! رودربايستي را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسيدم : " چرا
اين کار را کرديد؟!! " ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا ديد ، اشاره کرد که
گوشم را نزديک کنم . سرش را جلو آورد و با لحن دلنشيني گفت : " اعوذ بالله من
الشيطان الرجيم. ويل للمطففين…" و بعد اضافه کرد : " واي بر کم فروشان!
داد از کم فروشي! امان از کم فروشي!" پرسيدم : " يعني هيچ وقت وسوسه نمي شويد؟!! هيچ وقت هوس
نمي کنيد اين سود بي زحمت را…." حرفم را قطع مي کند : "چرا ! خيلي وقتها
هوس مي کنم. ولي اين را که مي بينم…" و اشاره مي کند به شيشه ميز زير ترازو.
چشم مي دوزم به نوشته زير شيشه : "امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستي! "
چيزي درونم گر مي گيرد . ما کجاييم و بندگان مخلص خدا کجا !
حالم از خودم بهم مي خورد. هزاربار تصميم گرفته ام آدمها را از روي ظاهرشان طبقه
بندي نکنم. به قول دوستم Label نزنم روي آدمها!
ولي باز روز از نو و روزي از نو. راستي ما کم فروشي نمي کنيم؟ کم فروشي کاري ،
کم فروشي تحصيلي ، گاهي حتي کم فروشي عاطفي !!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 دی1391ساعت 14:21 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
يک کرگدن جوان، تنهايي توي جنگل مي رفت. دم جنبانکي که همان اطراف پرواز مي
کرد ، او را ديد و از او پرسيد که چرا تنهاست... دم جنبانک گفت: يعني تو يک دوست هم نداري؟ کرگدن پرسيد: دوست يعني چي؟ دم جنبانک گفت: دوست ، يعني کسي که با تو بيايد ، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. کرگدن گفت : نه امکان ندارد ، کرگدن ها نمي توانند با کسي دوست شوند. دم جنبانک گفت : اما پشت تو مي خارد ، لاي چينهاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يکي بايد پشت تو را بخاراند . يکي بايد حشره هاي تو رو بردارد . کرگدن گفت :اما من نمي توانم با کسي دوست شوم پوست من خيلي کلفت است همه به من مي گويند پوست کلفت ... دم جنبانک گفت : اما دوست عزيز دوست داشتن به قلب مربوط ميشود نه ، به پوست. کرگدن گفت : من که قلب ندارم. من فقط پوست دارم . دم جنبانک گفت : اين امکان ندارد همه قلب دارند . کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمي بينم . دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمي کني، قلبت را نمي بيني ، ولي من مطمئنم که زير اين پوست کلفت يه قلب نازک داري . کرگدن گفت : نه من قلب نازک ندارم ، من حتماً يه قلب کلفت دارم . دم جنبانک گفت : نه تو حتما يه قلب نازک داري چون بجاي اينکه دم جنبانک را بترساني بجاي اينکه لگدش کني بجاي اينکه دهن گشاد و گنده ات را باز کني و آن را بخوري داري با آن حرف مي زني . کرگدن گفت : خوب اين يعني چي ؟ دم جنبانک گفت : وقتي يه کرگدن پوست کلفت يک قلب نازک دارد يعني چي ؟ يعني اينکه مي تواند دوست داشته باشد يعني مي تواند عاشق شود . کرگدن گفت : اينها که ميگي يعني چي؟ دم جنبانک گفت : يعني .... بزار روي پوست کلفت و قشنگت بنشينم ..... بگذار... کرگدن چيزي نگفت يعني داشت دنبال يه جمله مناسب مي گشت . فکر کرد بهتر است همان جمله اولش را بگويد . اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتت را مي خاراند . داشت حشره هاي ريز لاي چين پوستش را بر مي داشت . کرگدن احساس کرد چقدر خوشش مي آيد ... اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد ! کرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اينکه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي کوچولوي پشتم را بخوري ؟ دم جنبانک گفت : نه اسم اين نياز است من دارم به تو کمک مي کنم و تو از اينکه نيازت بر طرف مي شود احساس خوبي داري يعني احساس رضايت ميکني اما دوست داشتن از اين مهمتر است. کرگدن نفهميد که دم جنبانک چه مي گويد . روزها گذشت روزها ، هفته ها ، و ماه ها و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت کرگدن مي نشست هر روز پشتش را مي خاراند و حشره هاي کوچک و مزاحم را از لاي پوستش کلفتش بر مي داشت و کرگدن هر روز احساس خوبي داشت . يک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :به نظر تو اين موضوع که کرگدني از اينکه دم جنبانکي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد براي يک کرگدن کافي است ؟ دم جنبانک گفت : نه کافي نيست . کرگدن گفت : درست است کافي نيست . چون من حس ميکنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا کنم .... دم جنبانک چرخي زد و پرواز کرد چرخي زد و آواز خواند جلوي چشمهاي کرگدن ، کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ... اما سير نشد . کرگدن مي خواست همين طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين کرگدن توي دنيا . وقتي که کرگدن به اينجا رسيد احساس کرد که يک چيز نازک از چشمش افتاد ! کرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزيزم من قلبم را ديدم ، همان قلب نازکم را که مي گفتي ! اما قلبم از چشمم افتاد حالا چه کنم ؟ دم جنبانک برگشت و اشک هاي کرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت : غصّه نخور دوست عزيز ، تو يک عالم از اين قلب هاي نازک داري . کرگدن گفت : راستي اينکه کرگدن دوست دارد دم جنبانکي را تماشا کند و وقتي تماشايش مي کند قلبش از چشمش مي افتد يعني چي ؟ دم جنبانک چرخي زد و گفت : يعني اينکه کرگردن ها هم عاشق مي شوند ! کرگدن گفت: عاشق يعني چي ؟ دم جنبانک گفت : يعني کسي که قلبش از چشمهايش مي چکد ! کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ، باز پرواز کند ، و باز او تماشايش کند و باز قلبش از چشم هايش بيفتند . کرگدن فکر کرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد يک روز حتماً قلبش تمام مي شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلاً قلب نداشتم ،حالا که دم جنبانک به من قلب داده چه عيبي دارد ؟ بگذار تمام قلبم را براي او از چشم هايم بريزم ...!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 دی1391ساعت 14:20 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:
من
تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم
و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی
من یک صدم شماست.
جراح
نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود
اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 آذر1391ساعت 8:50 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 آذر1391ساعت 8:49 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پرويز ستوده شايق
. . . سلام،سلامي به بلندي آسمان . به زلال و خلوص چشم ساران سلامي به لطافت گرماي بهاري سلامي همچون بوي خوش آشنايي سلامي بر خواسته از دل و نشسته بر دل |
|
RSS
|