X
تبلیغات
داستـــــــان كوتـــــــــاه
داستان كوتاه از همه جاي دنيا

ریشه یابی مثل های پارسی

روزی روزگاری، ملانصرالدین تصمیم گرفت گاوش را به بازار ببرد و بفروشد پیش از رفتن به بازار آب و علف خوبی به گاوش داد و آن را به بازار برد . یکی از آدم های بد کار وقتی دید ملانصرالدین گاوش را به بازار آورده تا بفروشد فکر شیطانی به ذهنش رسید و نقشه ای کشید که سر بیچاره کلاه بگذارد او با عجله به سراغ دوستانش رفت و نقشه اش را با آن ها در میان گذاشت و طبق نقشه یکی یکی به طرف ملا نصرالدین رفتند اوّلی گفت: عمو جان این بز را چند می فروشی؟ ملانصرالدین گفت: این حیوان گاو است و بز نیست. مرد گفت: گاو است؟ به حق چیزهای نشنیده! مردم بز را به بازار می آورند تا به اسم گاو بفروشند. ملاّ داشت عصبانی می شد که مرد حیله گر راهش را گرفت و رفت .

دوّمی آمد و گفت : ملاّ جان بزت را چند می فروشی ملّا از کوره در رفت و گفت : مگر کوری و نمی بینی که این گاو است نه بز؟ ، مرد حیله گر گفت: (چرا عصبانی می شوی؟ بزت را برای خودت نگه دار و نفروش)
چند لحظه بعد سومّی آمد و گفت: «ببینم آقا این حیوان قیمتش چند است» ملا گفت: «ده سکه» خریدار گفت: ده سکه؟ مگر می خواهی گاو بفروشی که ده سکه قیمت گذاشتی این بز دو سکه هم نمی ارزد
ملا باز هم عصبانی شد و گفت: گاو؟ پس چی که گاو می فروشم
خریدار گفت : دروغ به این بزرگی! مگر مردم نادان هستند که پول گاو بدهند و بز بخرند.
ملاّ نگاهی به گاوش انداخت کمی چشم هایش را مالید و با خود گفت : «نکند من دارم اشتباه می کنم و این حیوان واقعاً بز است نه گاو» خریدار چهارمی سر رسید و با لبخند آرامش گفت : ببخشید آقا! آیا این بز شما شیر هم می دهد؟ مّلا که شک در دلش بود گفت : «نه آقا ، گاو است ، به درد این می خورد که زمین را شخم بزند» خریدار گفت: «خوب حالا این بزت را چند می فروشی تا با آن زمینم را شخم بزنم» ملا با خود گفت: «حتماً من اشتباه می کنم مردی به این محترمی هم حرف سه نفر قبلی را تکرار می کند» معامله انجام شد . ملا گاوش را که دیگر مطمئن بود ، بز است به دو سکه فروخت و به خانه اش برگشت
دزدها هم با خیال راحت گاو را به آن طرف بازار بردند و با خیال راحت فروختند از آن به بعد وقتی خریداری بخواهد هر جنسی را به قیمت کمتری بخرد می گویند (بز خری می کنی)

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1392ساعت 14:36  توسط پرويز ستوده شايق | 

رسیدم خونه عصبانی بودم .عصبانیتی که به اون ربطی نداشت، اما دلم می خواست سر یکی خالی کنم. چه اشکالی داشت؟ اصلا خوب هم بود. بهرحال باید می فهمید من مردم و اون فقط یک زن تنها اونم با یک بچه …
سرش که داد زدم ، اول تعجب کرده بود و توی صورتم دنبال این می گشت که شاید دارم شوخی می کنم . روزنامه رو که پرت کردم فهمید شوخی نیست .منم راستش از طنین صدام خوشم اومده بود . یک حس ریز غرور و قدرت بهم می داد . در رو بهم زدم و رفتم توی حیاط به سیگار کشیدن….وقتی مطمن شدم صورتم رو نمی بینه لبخندی زدم . راستش داشتم از نقشی که بازی کرده بودم  لذت می بردم  ……سیگارو مخصوصا توی حوض انداختم ، می دونستم از این کار بدش میاد ……
برگشتم تو ….مثل یک گنجشک کز کرده بود گوشه ی اتاق و چشماش خیس بود …..
قلبم گرفت  من چه غلطی کرده بودم ؟
دوم…..
برادران غیور عزیز من :
این روزها به برکت تربیت متعالی که اقایان در این سی سال بما اموختند، امار زنان تنها ، مثل قیمت پراید و پسته ، بشدت رو به افزایش است . زنانی که از روی اجبار و یا هزار ویک دلیل از همسرانشان جدا میشوند و اگر شانس بیاورند و کاری پیدا کنند بنا به امار برای هر ساعت کاری ، یک سوم  شما حقوق خواهند گرفت .
زنانی بشدت اسیب پذیر که هیچ سازمان و ارگانی برای رسیدگی به مشکلاتشان نیست و البته به همه ی اینها اضافه کنید مشکلات بی شماری، که یک زن ، و بخصوص یک زن تنها  ، در جامعه با ان روبروست . زنانی با ترس های بی شمار
من نه سوادش را دارم و نه شما حوصله اش را ، که به کنکاش علل و چرایی بوجود امدن این موضوع بپردازیم ، اما چیزی که واقعیت است بودن این زنان در جامعه است . پس بی شعار و بی ادعا ، فقط خواهش می کنم هوای انان را داشته باشید .
 انان اگر در برابر شما همیشه کوتاه می ایند علتش ذی حق بودن شما نیست . موضوع فقط ترس های بی حدی است که ایشان با ان مواجهند  و اگر شما یک لحظه ، و فقط یک لحظه ، خود را در شرایط انان تصور کنید به ان پی خواهید برد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1392ساعت 11:40  توسط پرويز ستوده شايق | 

هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطاف پذير نيست.
با اين حال براي حل كردن آنچه سخت است، چيز ديگري ‌ياراي مقابله با آب را ندارد.
نرمي بر سختي غلبه مي كند و لطافت بر خشونت.
همه اين را مي دانند ولي كمتر كسي به آن عمل مي كند.
انسان، نرم و لطيف زاده مي شود و به هنگام مرگ خشك و سخت مي شود.
گياهان هنگامي كه سر از خاك بيرون مي آورند نرم و انعطاف پذيرند
و به هنگام مرگ خشك و شكننده.
پس هر كه سخت و خشك است، مرگش نزديك شده
و هر كه نرم و انعطاف پذير، سرشار از زندگي است.
آرام زندگي كن!
هرگز با طبيعت‌ يا همجنسان خود ستيزه مكن و گزند را با مهرباني تلافي کن

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت 14:49  توسط پرويز ستوده شايق | 
حقیقتی دیگر یکی بود یکی نبود، داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود. در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن. با هم ساختن. برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود. همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست.
هیچ کس نمی داند، جز ما. هیچ کس نمی فهمد جز ما. و آن کس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
نمیدانم چرا تمام حکایات با یک واژه آغاز میشد. حدیث تکراری، افسانه ای غمگین، داستانی شیرین یکی بود یکی نبود آن یکی که نبود کجا بود؟ چرا نبود؟
آن یکی که بود بدون آنکه نبود چگونه بود؟
چرا هیچ حکایتی با یکی بود و یکی بود آغاز نشد؟
و چرا در تمام افسانه ها کلاغ به خانه اش نرسید؟
کلاغ در کجا ماند ؟
و چرا تمام افسانه ها راست نبود؟
و چرا بالا رفتیم ماست بود پایین آمدیم دوغ بود
چرا قصه ما دروغ بود؟
قصه ما راست بود.
حقیقت بود.
تلخ بود افسانه نبود.
حکایت بود .

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1392ساعت 13:15  توسط پرويز ستوده شايق | 
به خود و فرزندانتان دانش بیاموزید، میانبر وجود ندارد. به هیچ وجه نگذارید فرزندانتان از دانش آموزی منحرف گردند .

شما را به خدا ، دیگه از فشار به بچه های خود برای بدست آوردن نمره ۲۰ دست بردارید. به آنها کارگروهی بیاموزید. جلو زدن از هم و دیگران را پشت سرگذاشتن را به آنها نیاموزید . دست هم گرفتن و با هم جلو رفتن را بیاموزید . اگر موفق نشوند آنها را یاری کنید تا موفق شوند . واگر اکنون نمی توانند موفق شوند پس هرگز موفق نخواهند شد .تنها چیزی که لازم داریم ، شناخت خودمان است . پیروزی ما بسته به دانش و خلاقیت و سوادآموزی و قدرت کار گروهی ماست و بس.

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1392ساعت 13:13  توسط پرويز ستوده شايق | 
   ژاپنی ها همان کلاس اول دبستان، اتمام حجت می کنند با بچه هایشان، می ترسانند، درس اول هم جغرافیا است؛ نقشه ژاپن را میگذارند جلوی بچه ها و می گویند: ببینید این ژاپن کوچولوی ماست، ببینید! ژاپن ما نفت ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمینش محدود است و جمعیتش زیاد و… لیست «نداشته ها» را به بچه ها گوشزد میکنند، خیلی خودمانی بچه هایشان را می ترسانند…

در ژاپن نظام آموزشی فهرست مشاغل مورد نیاز جامعه را از همان اول کار، به «بچه ها» گوشزد میکند، حتی حجم موضوعات درسی کتابهای درسی در ژاپن، یک سوم اروپا است، چون ژاپنیها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت» است!

حالا این را مقایسه کنید با کتابهای درسی و حتی رسانه های ما-از هر جناح و طیف، مخالف و موافق- که از همان اول مدام در گوش بچه ها می خوانند: «ای ایران،ای مرز پرگهر،سنگ کوهت در و گوهر است» و… در دبستان هم، اولین درس ما تاریخ است، نه برای عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»، اگر گربه جغرافیایی را هم بگذارند جلوی بچهها، باغرور میگویند:« بچه ها ببینید! ایران همه چیز دارد! ایران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دریا دارد و…»

نتیجه اش میشود احساس «داشتن» و «غنای کامل» وایجاد تلفیقی از تنبلی اجتماعی و حتی طلبکاری که به اشتباه به آن میگوییم غرور ملی. با این وصف، کودکان و جوانان و مدیران و نسل جدید ما باید برای چه «چیزی» تلاش کنند؟

این میشود که بچه های ما فکر و ذکرشان، میشود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، یعنی شغلهای رویایی و به شدت مادی – که نفع و رفاه «شخص» در آن حرف اول و آخر را میزند نه نیاز کشور- میدونی؟

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1392ساعت 13:10  توسط پرويز ستوده شايق | 
   در مهد کودک های ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد ۹ بچه و ۸ صندلی و ادامه بازی تا یک بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

در مهد کودک های ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم ۱۰ نفره روی ۹ تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلی، بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلی و همینطور تا آخر.
با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هر کی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن.

نه ما و نه بزرگانمان کارکردن با هم را نیازموخته ایم ، بلکه هر روز درس های جدیدی از تکنیک های حذف و زیر پا گذاشتن یکدیگر را می آموزیم!

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1392ساعت 13:9  توسط پرويز ستوده شايق | 

مردم ده همگي گرسنه بودند...
خشکسالي ، سرما و آفت همه محصولاتشان را پشت سر هم به يغما برده بود...
نگاه هاي بي روح شده، چنان چشم انتظار آسمان لعنتي بود تا معجزه اي از آن بيرون بيايد که اگر از ميانشان ناله اي بر مي خاست و کسي طلب کمک مي کرد کسي نمي شنيدش...
اما اگر حرفي از حاصلخيزي و پر باري محصول سالهاي گذشته مي شد؛ هر کس خاطره اي داشت و يا اگر از اهالي ده بالايي کسي خواسته يا ناخواسته چيزي مي گفت، همه بالا خواه ده خودشان در مي آمدند و در باره بهتر بودن ده خرابه خودشان اظهار نظر مي کردند !!!
اما شکم ها هنوز گرسنه بود و اگر کسي از بين خودشان دست نياز بالا مي گرفت فقط حرف هاي او را نمي شنيدند...
روزي مسافري غريب به ده رسيد ، به گرد و خاک و خس و خاشاکي که در کوچه پس کوچه هاي ده سر گردان بودند و در هوا بازي مي کردند نگاهي کرد ، انگار فهميد که اوضاع ده از چه قرار است ...
از کوله بارش ديگي در آورد و از آب پر کرد و وسط ده آتشي افروخت و سنگي توي ديگ انداخت و ديگ را روي آتش بار گذاشت و شروع به هم زدن ديگ کرد!!!
هر کسي هم از آنجا رد ميشد دعوت مي کرد تا وقتي آش سنگ حاضر شد، مهمان او شود!
شکم هاي گرسنه کم کم به دور مرد و ديگش جمع شدند و با تعجب به آن مرد که دايما بخار توي ديگ را بو مي کرد و از آن حظ مي برد، نگاه مي کردند.

کمي که گذشت غريبه سرش را بالا گرفت و گفت اگر کمي بن شن داشتيم خيلي خوب مي شد اين آش خيلي خوشمزه تر مي شد !
يکي از اهالي گفت: کمي در پستوي خانه من فکر مي کنم بن شن مانده باشد صبر کن بيارمش !

کمي گذشت. غريبه گفت اگر کمي هم سبزي خشک داشتيم طعم اين آش سنگمان بهتر ميشد!
پيرزني از ميان جمع گفت فکر کنم کمي در خانه سبزي خشک داشته باشم.
غريبه دوباره گفت اگر کمي رشته هم با اين سبزي توي آش سنگ بريزم انگشتانتان را قول مي دهم هم بخوريد و همينطور ادامه پيدا کرد و هرکدام از اهالي ده چيزي از خانه شان آوردند و سهيم شدند و آش سنگي حسابي پر ملات شد.
طوري که همه بعد از اينکه خوردند و سير شدند باز هم توي ديگ اضافه باقي ماند...
مسافر از آن ده رفت و آن سنگ را براي اهالي يادگار گذاشت تا ديگر کسي آنجا گرسنه نماند...
سخن روز : به اين عادت كنيد كه براي مردم كارهاي خوب انجام دهيد، بي آنكه بخواهيد آنها شما را بشناسند. آلبرت شوايتزر

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1392ساعت 14:9  توسط پرويز ستوده شايق | 
پیرمرد از دختر پرسید:

- غمگینی؟ - نه.

- مطمئنی؟ - نه.

- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟ - چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه.

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟

- از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1392ساعت 13:17  توسط پرويز ستوده شايق | 
حرف های زیادی در مقام گرامی داشت مادران گفته و نوشته اند ، مادر چرا مقدس است ، چرا محبت مادرانه فقط نزد مادران است ، مادران چه فرشته ایی هستند . اگر دعای مادری را به همراه داشته باشد ، از تمام جهات بیمه خواهید بود ، هیچ بیمه نامه ایی معتبر تر از بیمه دعای مادر نیست ، این فرشته ایی که در تمام مراحل زندگی عشق واقعی را به نمایش می گذارد .
قصه آن قلب مادری که وقتی سنگی به پای فرزندش برخورد می کند به صدا در می آید را شنیده ایی ، قصه بهشت را که زیر پای مادران قرار داده اند چطور ، داستان هاجر را برای یافتن آب برای فرزندش اسماعیل چطور...
من الان اینجا هستم ، در فکر پسری که مادری مهربان دارد پس به حسن ام می گویم ، حسن را که شاید فقط تصویری از چهره معصوم او در قلب خود ساخته ام ، به حرمت مادری مهربان همواره او را دعا خواهم کرد و به حسن عزیزم خواهم گفت که مادر یعنی همه دنیای فرزند ، او که تمام وجودش را در وجود فرزند می بیند ، از هر فرصتی برای سلامتی و موفقیت فرزندش استفاده می کند و به همه عزیزانی که در حق فرزندش نیکی کنند ، نیکی می کند و کمترین هر آنچه در راستای خوشحالی فرزندش باشد به گرانترین بهاء خریداری می کند تا عشق را معنا کند .
مادر آرام است ، مادر آرام بخش است و پاتیرام را انتخاب می کند تا خداوند آرامش را به او هدیه دهد .
حسن ام ، دلبندم ، عزیزم مادر تنها گوهر ارزشمندی است که بی اینکه توقعی داشته باشد برایت بهترین ها را آرزو می کند ، هر چند تو تمام اینهایی که گفتم درک می کنی ، آخر مادر همیشه در کنار توست و من فقط از کلمات مادری بهره مند می شوم که مانند خواهر دوستش دارم .
حسن جان این قصه و داستان نیست ، یک حقیقت زنده است که مادر آرام یک نعمت الهی برای توست و از خداوند تندرستی آرام و نشاط و شادی برای تو آرزو مندم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1392ساعت 12:33  توسط پرويز ستوده شايق | 

 دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه می‌کردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر می‌کند؟ میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی‌ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری. میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی‌خواهی واقعیت‌ها را با منطق بیان کنی. در همین حال هزار پایی از کنار آنها می‌گذشت. میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت می‌دهی؟ هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده‌ام. میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی می‌خواهد. هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد: خوب اول این پا را حرکت می‌دهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ... هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند، ولی هر چه بیشتر سعی می‌کرد، ناموفق‌تر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمی‌تواند. با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آن قدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت. میمون دوم به اولی گفت: می‌بینی! وقتی سعی می‌کنی همه چیز را توضیح دهی این طور می‌شود. پس دو باره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد. (پائلو کوئلو)

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1391ساعت 2:13  توسط پرويز ستوده شايق | 

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
 
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
 
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.
 
پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
 
پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟
 
کشاورز گفت: سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.
 
گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم.
 
چقدر به شاخه‌های زیر پایتان وابسته هستید؟
 
آیا توانایی‌ها و استعدادهایتان را می‌شناسید؟

 آیا ریسک می‌کنید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1391ساعت 20:44  توسط پرويز ستوده شايق | 
مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.
 
مدتی بعد، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.
 
سپس بدون این که پاکت را باز کنند، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.
 
سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.
 
پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .
 
پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...
 
به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...! رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است.

 
.
.
.
ای کاش فکر می کردیم
.
.
 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1391ساعت 17:1  توسط پرويز ستوده شايق | 
پدر پير مرد جواني مريض شد...

چون وضع بيماري پيرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده اي رها کرد و از آنجا دور شد !
پيرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس هاي آخرش را مي کشيد.
رهگذران از ترس واگيرداشتن بيماري و فرار از دردسر روي خود را به سمت ديگري مي چرخاندند و بي اعتنا به پيرمرد نالان ، راه خود را مي گرفتند و مي رفتند !!!
شيوانا از آن جاده عبور مي کرد و به محض اينکه پيرمرد را ديد او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند.
يکي از رهگذران به طعنه به شيوانا گفت: اين پيرمرد فقير است و بيمار و مرگش نيز نزديک! نه از او سودي به تو مي رسد و نه کمک تو تغييري در اوضاع اين پيرمرد باعث مي شود!
حتي پسرش هم او را در اينجا به حال خود رها کرده و رفته است ، تو براي چه به او کمک مي کني!؟
شيوانا به رهگذر گفت : من به او کمک نمي کنم!
من دارم به خودم کمک مي کنم !!!
اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روي به آسمان برگردانم و از خالق هستي تقاضاي هم صحبتي و ياري داشته باشم؟! من دارم به خودم کمک مي کنم...

سخن روز : بگذار عشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي …نلسون ماندلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:34  توسط پرويز ستوده شايق | 
مرد کشاورزي يک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت ميکرد. تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم ميزد.
يک روز، وقتي که همسرش برايش ناهار آورد، کشاورز قاطر پير را به زير سايه اي راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل هميشه شکايت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پير با هر دو پاي عقبي لگدي به پشت سر زن و در دم کشته شد.
در مراسم تشييع جنازه چند روز بعد، کشيش متوجه چيز عجيبي شد. هر وقت...

يک زن عزادار براي تسليت گويي به مرد کشاورز نزديک ميشد، مرد گوش ميداد و بنشانه تصديق سر خود را بالا و پايين ميکرد، اما هنگامي که يک مرد عزادار به او نزديک ميشد، او بعد از يک دقيقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان ميداد.

پس از مراسم تدفين، کشيش از کشاورز قضيه را پرسيد.

کشاورز گفت: خوب، اين زنان مي آمدند چيز خوبي در مورد همسر من ميگفتند، که چقدر خوب بود، يا چه قدر خوشگل يا خوش لباس بود، بنابراين من هم تصديق ميکردم.

کشيش پرسيد، پس مردها چه ميگفتند؟

کشاورز گفت: آنها مي خواستند بدانند که آيا قاطر را حاضرم بفروشم يا نه

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:32  توسط پرويز ستوده شايق | 
بعد از خوردن غذا بيل گيتس 5 دلار به عنوان انعام به پيش خدمت دادپيشخدمت ناراحت شد


بيل گيتس متوجه ناراحتي پيشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقي افتاده؟
پيشخدمت : من متعجب شدم ....
بخاطر اينکه در ميز کناري پسر شما 50 دلار به من انعام داد در
درحالي که شما که پدر او هستيد و پولدار ترين انسان روي زمين هستيد فقط 5دلار انعام مي دهيد !
گيتس خنديد و جواب معنا داري گفت :
او پسر پولدار ترين مرد روي زمينه و من پسر يک نجار ساده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:30  توسط پرويز ستوده شايق | 
تاجرى كه يكى از مريدان و مقلدين مجلسى اول (رحمة الله عليه) بود به ايشان مراجعه كرد و گفت:

آقا گرفتارى پيدا كردم، چند نفر از لوطى هاى اصفهان فرستاده اند كه ما امشب مى خواهيم به خانه تو بيائيم و من هم نمى توانم فرار كنم، چون اين لوطى ها با دستگاه حكومتى مربوطند، اسباب زحمتم مى شوند.وقتى هم كه مى آيند بايد تمام وسائل گناه را آماده كنم، بالاخره چه كنم.
مرحوم مجلسى (رحمة الله عليه) فرموده بود: عيبى ندارد من خودم اول مجلس ‍ شما مى آيم به خوشى مى گذرد. اول غروب علامه مجلسى نماز مغرب و عشا مى خواند، پيش از آمدن مهمانها به منزل تاجر مى آيد، بعد لوطى باشى و شاگرد لوطيها مى آيند. اينها همه تا چشمشان به مجلسى افتاد ناراحت شدند. معلوم است با بودن مرحوم مجلسى، اينها نمى توانند بزنند و برقصند.خيلى ناراحت شدند، بعد مرحوم مجلسى با آنها حرف زد، فرمود:
شما چه راه و روشى داريد؟ لوطى باشى هم از روى غيظ و غضب گفت: راه و روش ما خيلى از شما بهتر است.
مجلسى فرمود: چطور؟
گفت: ما لوطى هستيم. ما نمك شناسيم. ما اگر نمك كسى را خورديم تا آخر عمر به او خيانت نمى كنيم. تكيه اش روى نمك شناسى بود. غيرت داريم ، فتوت داريم.
مجلسى هم سكوت كرد. وقتى كه قدرى آرام گرفت مرحوم مجلسى فرمود:
اگر شما نمك شناسيد بگوئيد ببينيم چقدر نمك خدا را خورده ايد؟ و چقدر نمك شناسى كرده ايد؟ فلان كس چيزى به تو داده و تشكر كردى به خيالت اين نمك شناسى شد، نمك شناسى با خداى را، از نان بگير تا بالاتر برود يك روز دو روز نيست، چهل سال، شصت سال، نمك خداى را خورده اى، آخر تو مى گوئى نمك شناسم، آيا با صاحب نمك، با پروردگار عالم جل جلاله چه كرده اى؟ آيا شكرش را كرده اى؟ بندگيش را كرده اى؟ آيا معصيتش، مخالفتش را نكرده اى؟
پس از كلمات آتشين و مواعظ مجلسى لوطى ها بلند شدند يكى يكى رفتند و مجلسى هم رفت. بعد از اذان صبح مرحوم مجلسى شنيد در مى زنند. ديد لوطى باشى آمد، اما چه حالى، خوش به حال لوطى باشى كه اهل توبه شود و اى آقاى حاجى مقدسى كه مغرور باشد، عاقبت به خيرى با توبه است كه خودش را منزه نداند.
خلاصه اينكه آمد و عذرخواهى كرد، گفت: آقاى شيخ! عمرى به غفلت گذشت، ديشب فهميدم كه همه ما نمك به حراميم، حالا آمده ام توبه كنم.
مرحوم مجلسى هم خيلى لطف مى كند او را به منزل مى برد. راه توبه را برايش ذكر مى كند، مى فرمايد: تصميم بگير گناه نكنى، تصميم بگير نماز و روزه اى كه از تو فوت شده قضا كنى، واجبات صاحب نمك رب العالمين را پشت سر نينداز، اگر مى خواهى حق نمك را ادا كنى به دستورات او عمل كن، آنچه گفته نكن، ترك كن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:28  توسط پرويز ستوده شايق | 

كارگرى كه اهالى يكى از روستاهاى قزوين بود به تهران رفته تا با فعاليت و دسترنج خود قوت و پولى تهيه كند و به ده خود برگشته و با زن و بچه خود براى امرار معاش از آن پول استفاده نمايد، پس از كار كردن مدتى، پول خوبى به دستش آمد و عازم ده خود گرديد.
يك مرد تبهكارى از جريان اين كارگر ساده مطلع مى شود و تصميم مى گيرد كه دنبال او رفته و به هر قيمتى كه هست پول او را بدزدد و تصاحب نمايد كارگر سوار اتومبيل شده و با خوشحالى عازم ده شد، غافل از اينكه مردى بد طينت در كمين اوست. بعد از آنكه به ده رسيد و به خانه خود نزد زن و بچه اش رفت ، آن دزد خائن، شبانه به پشت بام مى رود و از سوراخى كه پشت بام گنبدى شكل خانه هاى آن ده معمولا داشته و اطاق آنها نيز داراى چنين سوراخى بود، كاملا متوجه آن كارگر مى شود، در اين ميان مى بيند كه وى پول را زير گليم مى گذارد.
از آنجائى كه شيطان استاد است به پيرو خود ((دزد)) چنين ياد مى دهد، وقتى كه آنها خوابيدند، بچه شيرخوار آنها را به حياط برده و بيدار كن و به گريه اش بينداز از صداى گريه او پدر و مادر بيرون مى آيند، در همان موقع با شتاب خود را به پول برسان و حتما به نتيجه مى رسى.
پدر و مادر مى خوابند، نيمه هاى شب، دزد، آرام آرام وارد اطاق شده بچه شيرخوار را به انتهاى حياطى كه وسيع بود آورده و به گريه مى اندازد و در همانجا بچه را مى گذارد و خودش را پنهان مى نمايد.
از گريه بچه، پدر و مادر بيدار مى شوند و از اين پيشامد عجيب، وحشت زده و ناراحت با شتاب به سوى بچه مى دوند، در همين وقت، دزد خود را سر پول رسانده، همينكه دستش به پول مى رسد، زلزله مهيب سرسام آور به قزوين رسيده، همان اطاق به روى آن خبيث خراب مى شود و او در ميان خروارها خاك و آوار در حالى كه پول را بدست گرفته، به جهنم واصل مى شود.
اهل خانه نجات پيدا مى كنند ولى از اين جريان اطلاع ندارند و گاهى با خود مى گويند: دست غيبى ما را نجات داد.
پس از چند روزى كه خاك ها را به اين طرف و آن طرف ريختند تا اثاثيه خانه و پول معهود را بدست بياورند ناگاه چشمشان به لاشه آن خيانتكار كه پول ها را به دست گرفته مى افتد و از سر مطلب واقف مى گردند.
خمير مايه استاد شيشه گر، سنگ است                   عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:27  توسط پرويز ستوده شايق | 

پسر گرسنه اش مي شود ، شتابان به طرف يخچال مي رود
در يخچال را باز مي کند
.
.
.
عرق شرم ... بر پيشاني پدر مي نشيند
پسرک اين را مي داند
دست مي برد بطري آب را بر مي دارد
... کمي آب در ليوان مي ريزد
صدايش را بلند مي کند، " چقدر تشنه بودم "

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:27  توسط پرويز ستوده شايق | 
 
(( اي حيات ! با تو وداع مي کنم ، با همه مظاهر و جبروتت . اي پاهاي من ! مي دانم که فداکاريد ، و به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت – صاعقه وار به حرکت در مي آييد ، اما من آرزويي بزرگتر دارم . به قدرت آهنينم محکم باشيد . اين پيکر کوک ، ولي سنگين از آرزوها و نقشه ها و اميدها و مسئوليت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانيد . در اين لحظات آخر عمر ، آبروي مرا حفظ کنيد . شما سالهاي دراز به من خدمتها کرده ايد . از شما آرزو مي کنم که اين آخرين لحظه را به بهترين وجه ، ادا کنيد . اي دستهاي من ! قوي و دقيق باشيد . اي چشمان من ! تيزبين باشيد . اي قلب من ! اين لحظات آخرين را تحمل کن . به شما قول مي دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتي عميق و ابدي آرامش خود را براي هميشه بيابيد . من چند لحظه بعد به شما آرامش مي دهم ، آرامشي ابدي . چه ، اين لحظات حساس وداع با زندگي و عالم ، لحظات لقاي پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ بايد زيبا باشد . ))
آخرين نوشته دکتر چمران  چند دقيقه قبل از شهادت

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:24  توسط پرويز ستوده شايق | 

پيرمرد تهي دست، زندگي را در نهايت فقر و تنگدستي مي گذراند و با سائلي براي زن و فرزندانش قوت و غذائي ناچيز فراهم مي کرد.

از قضا يک روز که به آسياب رفته بود، دهقان مقداري گندم در دامن لباس اش ريخت و پيرمرد گوشه هاي آن را به هم گره زد و در

همان حالي که به خانه بر مي گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن مي گفت و براي گشايش آنها فرج مي طلبيد و تکرار مي کرد :
اي گشاينده گره هاي ناگشوده عنايتي فرما و گره اي از گره هاي زندگي ما بگشاي.
 
پيرمرد در حالي که اين دعا را با خود زمزمه مي کرد و مي رفت، يکباره يک گره از گره هاي دامنش گشوده شد و گندم ها به زمين

ريخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :

من تو را کي گفتم اي يار عزيز

کاين کره بگشاي و گندم را بريز

آن گره را چون نيارستي گشود

اين گره بگشودنت ديگر چه بود ؟!

پير مرد نشست تا گندم هاي به زمين ريخته را جمع کند ولي در کمال ناباوري ديد دانه هاي گندم روي همياني از زر ريخته است !پس

متوجه فضل و رحمت خداوندي شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...

سخن روز : تو مبين اندر درختي يا به چاه    تو مرا بين که منم مفتاح راه ( مولانا)

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 9:16  توسط پرويز ستوده شايق | 
   روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است. مختارالسلطنه دستور داد که کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد. چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر با قیافه ی ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید: چه جور ماستی می خواهی ؟ ماست معمولی یا ماست مختارالسلطنه ! مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو ماست پرسید. ماست فروش گفت: ماست معمولی همان است که از شیر می گیرند و بدون آب است و با قیمت دلخواه. اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان میبینید و یک ثلث ماست و باقی آب است و به نرخ مختار السلطنه می فروشیم و بدان نیز لقب دادیم. حال کدام می خواهی؟!مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کرده و بند تنبانش رامحکم ببستند. سپس طغار دوغ را از بالا در دو لنگه شلوارش سرازیر کردند و شلوارش را از بالا به مچ پاهایش ببستند. سپس به او گفت: آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود که دیگر جرات نکنی  آب داخل  ماست بکنی! چون سایر لبنیات فروش ها از این ماجرا با خبر شدند، همه ماست ها را کیسه کردند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1391ساعت 11:1  توسط پرويز ستوده شايق | 
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...

... و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،

و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:«من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»

بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل هوا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت: «تو زیر قولت زدی»

بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود... من این پا ها را نمی خواهم...

...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت: «من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها،

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را ... این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل دنیا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

او دم نداشت.

کرم گفت: «تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

بچه قورباغه گفت: «ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

یک شب گرم و مهتابی،

کرم از خواب بیدار شد..

آسمان عوض شده بود،

درخت ها عوض شده بودند

همه چیز عوض شده بود...

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

بال هایش را خشک کرد.

بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد،

یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت: «بخشید شما مرواریدٍ...»

ولی قبل ازینکه بتواند بگوید: «...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید،

و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است...

...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....

...نمی داند که کجا رفته.

 

جی آنه ویلیس

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1391ساعت 8:22  توسط پرويز ستوده شايق | 
پرستار ، مرد با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا پسر شما اینجاست پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند
پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد میکشید جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد وسرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت وگرمی محبت را در آن حس کرد
پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنارتخت بنشیند تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید ، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش میگفت . پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار ، صداهای شبانه بیمارستان ، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت میکرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود
در آخر پیرمرد، مرد و سرباز دست بیجان اورا رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد
پرستار گفت : پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید ؟
سرباز گفت : میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم . در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در عراق کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟
پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود
گفت: آقای ویلیام گری
 
دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید وتنهایش نگذارید
 
ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه روح هائی هستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1391ساعت 8:9  توسط پرويز ستوده شايق | 
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند، سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد، وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی  آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.

جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

 
توضیح پائولو کوئلیو:

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد…


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1391ساعت 8:43  توسط پرويز ستوده شايق | 

ابتدا به شدت سعي داشتم تا دبيرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،

سپس به شدت سعي داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،

بعد تمام تلاشم اين بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،

سپس تمام سعي و تلاشم را براي فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبي پرورش دهم،

سپس مي تونستم به کار برگردم،

اما براي بازنشستگي تلاش کردم،

اما اکنون که در حال مرگ هستم،

ناگهان فهميده ام که

فراموش کرده بودم زندگي کنم

لطفا اجازه ندهيد اين اتفاق براي شما هم تکرار شود

قدر دادن موقعيت فعلي خود باشيد

و از هر روز خود لذت ببريد

 

براي به دست آوردن پول، سلامتي خود را از دست مي دهيم

سپس براي بازيابي مجدد سلامتي مان پول مان را از دست مي دهيم

گونه اي زندگي مي کنيم که گويا هرگز نخواهيم مرد

و گونه اي مي ميريم که گويا هرگز زندگي نکرده ايم

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1391ساعت 14:22  توسط پرويز ستوده شايق | 

چند روز پيش براي خريد شيريني به يک قنادي رفتم . پس از انتخاب شيريني ، براي توزين و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقاي صندوقدار مردي حدوداً ۵۰ ساله به نظر مي رسيد . با موهاي جوگندمي ، ظاهري آراسته ، صورتي تراشيده و به قول دوستان " فاقد نشانه هاي مذهبي!"

القصه… ، هنگام توزين شيريني ها ، اتفاقي افتاد عجيب غريب ! اتفاقي که سالهاست شاهدش نبودم . حداقل در شهر گناهان کبيره (تهران) مدتها بود که چنين چيزي را نديده بودم. آقاي شيريني فروش جعبه را روي ترازوي ديجيتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد . يعني در واقع وزن خالص شيريني ها(NET WEIGHT) را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قيمت شيريني ضرب کردو خطاب به من گفت: "۸۰۰۰ تومان قيمت شيريني به اضافه ۲۵۰تومان پول جعبه مي شودبه عبارت ۸۲۵۰ تومان "

نمي دانم مطلع هستيد يا خير! ولي ساير شيريني فروشيهاي شهرمان ، جعبه را هم به قيمت شيريني به خلق الله مي فروشند. و اصلاً راستش را اگر بخواهيد بيشترشان معتقدند که بيش از نيمي از سودشان از اين راه است. اما فروشنده مذکور چنين کاري نکرد. شيريني را به قيمت شيريني فروخت و جعبه را به قيمت جعبه. کاري که شايد درذهن شماي خواننده عادي باشد ولي در اين صنف و در اين شهر به غايت نامعمول و نامعقول !

رودربايستي را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسيدم : " چرا اين کار را کرديد؟!! " ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا ديد ، اشاره کرد که گوشم را نزديک کنم . سرش را جلو آورد و با لحن دلنشيني گفت : " اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. ويل للمطففين…" و بعد اضافه کرد : " واي بر کم فروشان! داد از کم فروشي! امان از کم فروشي!"

پرسيدم : " يعني هيچ وقت وسوسه نمي شويد؟!! هيچ وقت هوس نمي کنيد اين سود بي زحمت را…." حرفم را قطع مي کند : "چرا ! خيلي وقتها هوس مي کنم. ولي اين را که مي بينم…" و اشاره مي کند به شيشه ميز زير ترازو. چشم مي دوزم به نوشته زير شيشه : "امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستي! "

چيزي درونم گر مي گيرد . ما کجاييم و بندگان مخلص خدا کجا ! حالم از خودم بهم مي خورد. هزاربار تصميم گرفته ام آدمها را از روي ظاهرشان طبقه بندي نکنم. به قول دوستم Label نزنم روي آدمها! ولي باز روز از نو و روزي از نو.

راستي ما کم فروشي نمي کنيم؟ کم فروشي کاري ، کم فروشي تحصيلي ، گاهي حتي کم فروشي عاطفي !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1391ساعت 14:21  توسط پرويز ستوده شايق | 

يک کرگدن جوان، تنهايي توي جنگل مي رفت. دم جنبانکي که همان اطراف پرواز مي کرد ، او را ديد و از او پرسيد که چرا تنهاست...
کرگدن گفت: همه ي کرگدن ها تنها هستند !

دم جنبانک گفت: يعني تو يک دوست هم نداري؟

کرگدن پرسيد: دوست يعني چي؟

دم جنبانک گفت: دوست ، يعني کسي که با تو بيايد ، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت : نه امکان ندارد ، کرگدن ها نمي توانند با کسي دوست شوند.

دم جنبانک گفت : اما پشت تو مي خارد ، لاي چينهاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يکي بايد پشت تو را بخاراند . يکي بايد حشره هاي تو رو بردارد .

کرگدن گفت :اما من نمي توانم با کسي دوست شوم پوست من خيلي کلفت است همه به من مي گويند پوست کلفت ...

دم جنبانک گفت : اما دوست عزيز دوست داشتن به قلب مربوط ميشود نه ، به پوست.

کرگدن گفت : من که قلب ندارم. من فقط پوست دارم .

دم جنبانک گفت : اين امکان ندارد همه قلب دارند .

کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمي بينم .

دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمي کني، قلبت را نمي بيني ، ولي من مطمئنم که زير اين پوست کلفت يه قلب نازک داري .

کرگدن گفت : نه من قلب نازک ندارم ، من حتماً يه قلب کلفت دارم .

دم جنبانک گفت : نه تو حتما يه قلب نازک داري چون بجاي اينکه دم جنبانک را بترساني بجاي اينکه لگدش کني بجاي اينکه دهن گشاد و گنده ات را باز کني و آن را بخوري داري با آن حرف مي زني .

کرگدن گفت : خوب اين يعني چي ؟

دم جنبانک گفت : وقتي يه کرگدن پوست کلفت يک قلب نازک دارد يعني چي ؟ يعني اينکه مي تواند دوست داشته باشد يعني مي تواند عاشق شود .

کرگدن گفت : اينها که ميگي يعني چي؟

دم جنبانک گفت : يعني .... بزار روي پوست کلفت و قشنگت بنشينم ..... بگذار...

کرگدن چيزي نگفت يعني داشت دنبال يه جمله مناسب مي گشت . فکر کرد بهتر است همان جمله اولش را بگويد .

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتت را مي خاراند . داشت حشره هاي ريز لاي چين پوستش را بر مي داشت .

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش مي آيد ... اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد !

کرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اينکه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي کوچولوي پشتم را بخوري ؟

دم جنبانک گفت : نه اسم اين نياز است من دارم به تو کمک مي کنم و تو از اينکه نيازت بر طرف مي شود احساس خوبي داري يعني احساس رضايت ميکني اما دوست داشتن از اين مهمتر است.

کرگدن نفهميد که دم جنبانک چه مي گويد .

روزها گذشت روزها ، هفته ها ، و ماه ها و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت کرگدن مي نشست هر روز پشتش را مي خاراند و حشره هاي کوچک و مزاحم را از لاي پوستش کلفتش بر مي داشت و کرگدن هر روز احساس خوبي داشت .

يک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :به نظر تو اين موضوع که کرگدني از اينکه دم جنبانکي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد براي يک کرگدن کافي است ؟

دم جنبانک گفت : نه کافي نيست .

کرگدن گفت : درست است کافي نيست . چون من حس ميکنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا کنم ....

دم جنبانک چرخي زد و پرواز کرد چرخي زد و آواز خواند جلوي چشمهاي کرگدن ، کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ... اما سير نشد .

کرگدن مي خواست همين طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين کرگدن توي دنيا .

 وقتي که کرگدن به اينجا رسيد احساس کرد که يک چيز نازک از چشمش افتاد !

کرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزيزم من قلبم را ديدم ، همان قلب نازکم را که مي گفتي ! اما قلبم از چشمم افتاد حالا چه کنم ؟

دم جنبانک برگشت و اشک هاي کرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت : غصّه نخور دوست عزيز ، تو يک عالم از اين قلب هاي نازک داري .

کرگدن گفت : راستي اينکه کرگدن دوست دارد دم جنبانکي را تماشا کند و وقتي تماشايش مي کند قلبش از چشمش مي افتد يعني چي ؟

دم جنبانک چرخي زد و گفت : يعني اينکه کرگردن ها هم عاشق مي شوند !

کرگدن گفت: عاشق يعني چي ؟

دم جنبانک گفت : يعني کسي که قلبش از چشمهايش مي چکد !

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ، باز پرواز کند ، و باز او تماشايش کند و باز قلبش از چشم هايش بيفتند .

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد يک روز حتماً قلبش تمام مي شود .

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : 

من که اصلاً قلب نداشتم ،حالا که دم جنبانک به من قلب داده چه عيبي دارد ؟ بگذار تمام قلبم را براي او از چشم هايم بريزم ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1391ساعت 14:20  توسط پرويز ستوده شايق | 


روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:
من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی من یک صدم شماست.
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1391ساعت 8:50  توسط پرويز ستوده شايق | 


چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد.
در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون
مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.
برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم
امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1391ساعت 8:49  توسط پرويز ستوده شايق | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پرويز ستوده شايق
.
.
.
سلام،سلامي به بلندي آسمان .
به زلال و خلوص چشم ساران
سلامي به لطافت گرماي بهاري
سلامي همچون بوي خوش آشنايي
سلامي بر خواسته از دل و نشسته بر دل

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
1- دوبرادر
2- اجازه بده اول رئيس ت صحبت كنه
3- راننده تاكسي
4- شانگهای یا پکن ؟
5- شوهر بد اخلاق و عصبي و ببر كوهستان
6- نرم كردن فولاد
7- عشق با اعضاء خانواده
8- كينه
9- عشق مارمولك
10 - عشق و ازدواج
11 - موفقيت و سقراط
12 - كوهنورد
13 - هديه
14 - دانه گل
15- هر كاري به موقع خودش
16- گنجشك و خدا
17 - كودك با هوش و حاكم مصر
18 - عشق بي پايان
19- مورچه
20- كودك و خداي بزرگ
21- بهاي افسردگي
22- تولد
23- دوستت دارم
24- لباس های کثیف
25- کلاغ
----------------------------------
26- یک داستان عبرت آموز
27- زندگی با عشق
28 - هفت تابلو
29- خدا چرا ؟
30- روز بد بیاری
31- ديدني هايي كه ما نمي بينيم
32- قدرت کلمات
33- ترس
34- فقر
35 - عشق بورزيم تا ....
36 - بهشت و جهنم
37 - الو اطلاعات ؟
38 - كتك خوردن دهقان فداكار
39-حکایت و پندآموزی
40 - راز ثروتمند شدن يك زن
41 - شانس
42 -اميد
43 - عشق و قلب
44 - نياز به خدا
45 - باور
46 - چرا مردان مجبور شدند به زنان دروغ بگويند .
47- قانون دانه
48 - نوشته هايي بر روي شن و سنگ
49- زندگي مثل چاي است
50 - سگ با هوش
----------------------------------
51 - برنامه نويس و يك مهندس
52 - دختر فراري
53 - دو خط موازي
54 - شطرنج
55 - هر چه تو بخواهي
56-حصار
57- زيباترين قلب
58 - تو نيكي مي كن و .....
59 - يك ليوان شير
60 - هر زني زيباست
61- آنكه شنيد و آنكه نشنيد ....
62 - قدرت كلمات
63 - داستان يك انتخاب درست
64-چشمان پدر
65 - عشق واقعي
66 - مانع
67 - كاسه چوبي
68 - نرم كردن فولاد
69- ويتامين خوشبختي
70 - لبخند
71 - دوستت دارم
72 - زندگي
73 - يك ساعت ويژه
74 - دعاي كشتي شكستگان
75 - گاهي به نگاهت نگاه كن
---------------------------------------
76 - زنبيل
77 - نهنگ
78 - نياز به خدا
79 - آرزوهايي كه حرام شد
80 - ساحل و صدف
81 - مرد مهربان
82 - ستايش خدايي
83-گردن شكسته
84 - مرد آخربین مبارک بنده ای است
85 - بهلول عاقل
86 - امید خود زندگی است
87 -زندگی
88 - هیچوقت نسبت به سرنوشت دیگران بی تفاوت نباشیم
89 - آب وگل لگد نخورده
90 - ایستگاه سجده
91- سوال را همیشه درست مطرح کن!!!!
92 - چه كشكي، چه پشمي
93- پیش خدابودن
94- به همه توجه کنیم !
95 - پیشگویی
96- عقاب و گرد باد
97 - خر ما از کره گی دم نداشت
98 - مقصد به سوي خدا
99- مردیکه طلا می خواست
100 - معجزه
---------------------------------------
101- آهنگر
102 - قضاوت
103 - بچه شیطون
104 - عشق
105- خداوند ماهی ها را دوست دارد...
106 - پایان نامه خرگوش
107- تغییر چهره
108 -خود فراموشی
109- دلجویی و نوازش
110 - رز سياه
111 - کرم شب تاب
112- امور بدان گونه که مي نمايند نيستند
113 - سفر
114- تله موش
115 - دو دوست
116- راز پنج دقیقه
117 - کسی که مانع پیشرفت شما بود مرد
118 - با آغوش باز به استقبال شادي برويد!
119- نشانه بهشت و جهنم
120 - همسر فداکار
121- عاشق زیستن
122 - عمر كوتاه وغفلت
123 - خداوند در کنار ماست
124 - دوست داشتن بی بهانه
125 - اتاق کار فرشتگان چه جوری خنک می شود؟
---------------------------------------
126 -نیمکت
127 - رئیس
128 - توبه
129 - ترازو
130 - برف
131- دزد یا شریف مسئله اینجاست!
132 - دروغ و حقیقت
133 -بخشش
134- پول
135 - سگ
136 - روزنامه نگار
137 - شغل !
138 - آش نذر ي!
139 - عاشقی
140 - گرگ ها
141- شرلوك هولمز و واتسون
142 - قضاوت زودهنگام
143 - اعمال ما و اعمال خدا
144- عقاب
145 - فرشته بيكار
146 - کریم خان زند
147 - تصادف باور نکردنی
148 - یک سنت
149 - راه رستگاری
150 - مرد در چمنزار
---------------------------------------
151- كم نخواهيم
152 - داستان مرد خوشبخت
153 - شکلات
154 - پير مرد عاقل
155 - اينجا هم همينطور !!!
156 - مادرم يك چشم داشت و من از او متنفر بودم
157 - انسان‌ها را همان طور كه هستند بپذيريم
158 - پرنده و گرگ
159- خراشهای عشق مادر
160 - گنجشک
161 - مرگ همكار
162 - اعتماد به نفس بالای يک زن
163 - مرد ايرانی در يک بانک آمريکا
164 - داستان فرشته کوچولو
165 - نژاد انسان ( طنز )
166 - کاستی های انسان - نمایه ایی از خرد باستان
167 - حضرت موسی(ع) و مرد کشاورز
168-اين نيز بگذرد
169 - مورچه
170 - قرار ملاقات با خدا
171 - نجار
172 - ابهام
173- صداقت
174 - خوش شانس
175- با عشق پرواز کن
---------------------------------------
176 - مشکلات بیرون از خانه بمانند
177 - مادر
178 - ماهی تابه
179 - شكست، شخص نيست!
180 - داستان بسیار جالب انیشتین و راننده اش
181 - چهار مهندس برق، مكانيك، شيمي و كامپيوتر
182 - مهندس و مدیر
183 - آبدارچی شرکت مایکروسافت
184- نامه ایی به خدا
185 ـ از کارت پخش کن های خیابان کارتی دریافت نکنید
186 ـ داستان کوتاه چهار پسر
187- اما من که می دانم او چه کسی است...
188 - "قلب جغد پیر شکست!"
189- قشنگ كوچك
190 - آيا خدا هست ؟
191 - کینه
192- نوميدي و افسردگي ...
193 - چيزي كه به كار آيد
194 - چرا ابن‌سینا ادعای پیامبری نكرد؟!
195 - نامه ای از طرف خدا ...
196- ياد پدر ...
197 - زندگي يک قالي‌ بزرگ‌ است
198 - شکل خدایی
199 - نه از تو، نه از من.
200 - یاد مرگ
---------------------------------------
201 - يك روز زندگي
202- رنگ عشق
203- داستان پير مرد
204 - شاعر و فرشته
205 - زندگی
206 - چراغ
207 - خدایا چرا من ؟
208 - ویلون‌نوازی در مترو
209 - داستان کوتاه ادبی
210 - انسان ها را همان طور که هستند بپذیریم
211 - تکرار زمانه
212- من با خدا غذا خوردم!
213 - دیوار
214 - پنجره
215 - سکه
216 - دسته گل
217- چشم مادر
218- سکه یک سنتی
219-معجزه
220 - داستان كوتاه متشكرم اثر آنتوان چخوف
221:شازده کوچولو
222 - مرا فراموش نکنید
223 - مدرسه
224:چشمه ديدار
225 - اعمال ما و اعمال خدا
---------------------------------------
226 - عاشقی
227 - شیرمرد کوچک - از خاطرات جبهه جنگ
228 - معجزه ی روبان آبى
229 - فرمانروا و سردار
230- اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!
231:انسانهای خاکی لطفا ......
232 - انشاء
233 - اصفهانيه و سرعت زیاد
234 - بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
235 - دیوانه
236 - سوال سنجاقک ، درخت ، کوه و انسان
237 - جوانمرد، نام ديگر تو!
238 - وقتی که بچه بودم
239 -ابراز عشق.....
240 - ما همسایه خدا بودیم
241 زرنگی خانوم ها.
242 مادر زن و دامادهایش
243 - ديوانه و احمق
244 - شيطان و تاريكي
245 - آیا خدا وجود دارد ؟
246 - ساختن دنیا
247 - لطف الهی
248 - دزد کلوچه - پيش داوری
249 - دوتا فوت خوردم!
250 - چراغ
---------------------------------------
251 - ما ديگر ايوب نيستيم
252 - مرد آخربین مبارک بنده ای است
253 - هیچوقت نسبت به سرنوشت دیگران بی تفاوت نباشیم
254 - امید خود زندگی است
255 - آب وگل لگد نخورده
256 - گردن شکسته
257 - ایستگاه سجده
258 - شايستگي
259 - زنان همگانی
260 - مزرعه ی دل
261- فانوس دریایی
262- دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم...
263:دلیل عشق
264 - ....
265 - خدایا چرا من ؟
266 - فرشته ها زن هستند
267 - مورچه و زنبور
268 - آن طور که ما هميشه فکر مي کنيم
269 - یک لیوان شیر
270 - زیبا ترین قلب
271 - كودك وخداي بزرگ
272 - عشق بی پایان
273 - هر زني زيباست
274 - معجزه
274- ديگر وقت نداشتم
275 - صداقت
---------------------------------------
276 - مادر
277 - ماهیگیر
278 - قدرت اندیشه
279 - یک کلمه با خدا
280 - کلاغ
281 - قشنگ کوچک
282 - قصر خدا
283 - زن عصبانی
284- دوستت دارم
285 - ایثار
286- تقديم به تو
287 - یک حرکت جالب و باور نکردنی در ترکیه!
288 - حکایت خورشید و باد
289 - امین باشید
290 -همانقدر که دیدی!
291 - داستان معروف کوهنورد
292 - نجات جان پسر بچه
293 -چرا موقع عصبانیت داد می زنیم ؟؟؟؟
294 - مرد در چمنزار
295- از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد...
296- کمک
297- آگهی تبلیغاتی
298 - شیطان
299 - پارکینگ
300 - با چنان عشقی زندگی کن که ....
---------------------------------------
301- صبور باش
302 - موتور سواری دو عاشق
303:مرد بی جان
304: چت کردن با خدا
305: علم چه فایده وقتی....
306:هيچوقت به يک زن دروغ نگو!
307:حکایت قورباغه و زن عاشق همسرش
308- متشکرم پدر.......
309 - جهان را از منظری دیگر ببینیم
310- ریسک پذیری
311- جانشینی پادشاه
312- همچو پروانه ، پیله را بشکاف !
313- افتخار فرزند
314 - آهنگر وفولاد
315- رشد کن و قد بکش
513:ادب و تنبیه
316- آئینه
317-حسن نامي وارد دهي شد و ...
318 - ساعت چنده ؟
319- حکایت بهشت و موسی
320 - استخدام
321 - صافی
322- پرواز را بياموز
323- شرط عشق...
324 - راهکار مديريتی، ايده نو
325 - مداد
---------------------------------------
326- فاصله
327 - آدمي دو قلب دارد
328 - عاشقتم تا بینهایت
329 - تولد
330 - دل
331 - لباس های کثیف !
332 - دنياي مجازي
333 - عشق را امتحان كن
334 - آرزوهايي که حرام شدند
335 -مهمان
336 - ریسمان های پاره
337 - میخ
338فرزندم برنج بخور، من ...
339- داماد سرخانه
340 - یکی از بستگان خدا
341 - اشتباه فرشتگان
342- زن نظافتچى
343 - کمک در زير باران
344 - هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته
345 - پيشكش به شاپور ساساني
346- عشق واقعی
347 - سرباز معلول
348 - مردم گل
349 - هزینه عشق واقعی
350 - سکوت کوهستان
351- عاشقی
352- نامه پیر زن به خدا...
353:حکایت مردبومی
354:چه چهره ای برازنده ی یک پادشاه است؟
355:چشم
356:دل دو عاشق
357 -گربه
358 - چه زیباست
359-اسکناس مچاله
360 - شیوه مردم داری
361- نقطه ضعف = نقطه قوت
362- ماجرای مسافرت کاری...
363- رانندگی یک اصفهانی زبل
364- بــهــتـــریــــن شمشیرزن کیست؟
365 - ....
365 - عشق تنها نیروی خلاق
366- پرسش درست !
367 - نیمکت
368 - رئیس
369 - توبه
370 -ترازو
371 - دنیا
372 - زمزمه خدا
373- دعای زن
374 - طوطی
375- نيمه حكايت!!!
---------------------------------------
376- زندگی یک رستوران سلف سرويس است...
377- زمین خوردن برای بار سوم...
378: خدا سفیده؟
379- طنز سیندرلا
380: حکمت خدا
381:ازدواج جن و انسان
382- ابليس و فرعون
383- راننده اتوبوس و مرد هيكلي
384- در قدیم آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را
385 - يا خدا اشتباه مي كنه يا ماما !
386 - انسان و اختيار
387 - عروسك كوكي
388-قبر دراز
389-ماه بهتر است یا خورشید؟
390-استراتژی ملانصرالدین
391 - غم باد
392: شناخت خدا
393 -عشق پاک یه دختر 8 ساله!
393 -....
394- هرگز با خودت قهر نکن...
395- خرید میمون در هند...
396- گاندی و لنگه کفش..
397- ....
398- زندگيم را با يك لبخند باز يافتم...
399- يك همچو برادري...
400- خود ارزيابي...
----------------------------------------
401 - مـــشــتـری خـــود را بـشــنــاســید!
402 -مــــجـــــســـــمـــه؟
403 - داستان کوتاه مزرعه
404- داستان غدير خم
405 - چنگيزخان و شاهين
406 - یک ساعت ویژه
407 - شام آخر
408 - صورتحساب
409- فرشته ها زن هستند !!!
410 - عشق ، موفقیت ، ثروت
411 - راز خوشبختی
412 - فرشته نگهبان
413- ماجرای ایمیل
414- سرخس و بامبو...
415 خر دردمند و گرگ نعلبند
416 ويلان الدّوله
417- ولایت علی (ع)
418 و باز هم قضاوت زود هنگام!
419 -هوس هاي مورچه اي
420:عشق
421: بزرگی به قد و قواره و سن نیست
422:منشا گناهان
423 - جانشینی پادشاه
424- زيباترين رنگين كمان
425- الن
----------------------------------------
426- افتخار فرزند
427خداوند سر تکان داد
428:صدااااااااا نمیاد
429- تنها ، مثل برگی پاییزی
430- یک تصویر
431 ارزش دوســــــت خـــــوب!
432- داستان شراکت یک روج سالمند...
433- هدیه
--------------------------------------
434- نيار به خدا
435:از بد ننال بدتر هم داریم
436 -چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
437- ايستگاه خدا
438:باعث پیشرفت و افتخار شوید ...
439 - قصه مادر بزرگ
440: دو تا دوتا
441:برو به جهنم
442: تعارف نکنید
443: کارمند تازه وارد
444- داستان ناپلئون و پیرمرد...
445- سرگین غلتان سوسک مقدس مصری ها...
446جنازه و قبرستون
447:پاره آجر
448 حکایت خورشید و باد!
449:تبلیغات رو ببین حالا انتخاب کن
450: مجنون و لیلی
----------------------------------------
451- مــا همــه‌ آفتـابگـردانيم‌ ...
452 - امروز را دریاب
453 - تواز تو من از بیرون
454-عقرب
455:نبش قبر ...
456:دانشگاهی در محاصره ارواح
457:پاهای یک مرد روی پله ها
458- دانه‌ كوچك‌...
459 -عشق و محبت
460- تصمیم بزرگ
461- قطار خدا
462- خدا دوستتر می دارمت
463- گربه و روباه
464 - از دست دادن ...
465 - کمک
466 - کارمورد علاقه
467- سین هفتم هفت سین جهان
468 - باورها
469- هدیه ای برای مادر
470 - خانمی در زمین گلف
471- زندگي آخرت من
472 - انجيل
473- بانک زمان
474 - پسرک
475- پيغام رسان شوم!
---------------------------------------
476- گورخر
477 - الاغ فروشي
478:عمه عطار رو شنیدین؟
479 - اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها
480 - این مشکلات هستند که ما را می سازند
481- نجات عشق
482 - انعکاس زندگی
483 - "قلب جغد پیر شکست!"
484 - "لاک پشت"
485: دنیای طلبیده و آخرت نطلبیده
486: دل سردی عاشق به معشوقش
487:حزب باد
488:معجزه عشق
489:با شما نبودم
490- دوچرخه سواری با خدا
491- ....
492- دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم...
493 - تغيير نگرش
494- تقدير
495- دانه می کارم تا صبوری بیاموزم
495- دانه می کارم تا صبوری بیاموزم
496 - دو راهب!
497-دانشگاه
498 - اعتماد به نفس بالای يک زن
499 - همه امور به هم مربوطند
500 - عکس خدا در اشک عاشق
---------------------------------------
501- بندگي و اطاعت
502 - طول زندگی خیلی کوتاهتر از عمقش
503- يلدا
504 - ما ديگر ايوب نيستيم
505 -ایمان واقعی ...
506 - عالم فروتن ...
507 - دوره گرد
508 - شيشه و آينه
509- گربه عتیقه
510 - خاطرات يک مهندس...
511:سه مرحله ازدواج
512:گربه بخت برگشته
513-...
514:همسرت را طلاق می دهی؟
515:دوست دارین بعد از مرگ چی بشنوین
516:حکمت روزگار
517:زنجیر عشق
518:عروسک من...دوستت دارم
519:تنهايي و مرگ
520: برای ازدواج انتخاب کن
521:قدرت باور و نشدنی به شدنی
522- "بیاموزیم...!"
523 - سياست
524 - انتهای راه
525 - فقط براي چند لحظه خودتونو اونجا ببينيد..
---------------------------------------
526:زمان ،بزرگی عشق را می داند
527:نجات یا مرگ
528:لغزیدن عالم!
529 - شیطان
530 - جامه دان
531- دعا
532- داستان عشق شیر ، داستان عشق امروز
533- زخمهای عشق
534- شقايق
535:یااباعبدالله:محرم و علی یتیم
536:ازدواج امام حسین(ع)
537:امام حسین(ع)عيد و لباس بهشتى
538-...
539 - روش مثبت
540 - دو فنجان قهوه
541- مناظره
542 - بازگشت
543- حکایت و پند و اندرز
544 - جهان سوم
545- عاشق باش
546 -سازمان هاي جهنمي و بهشتي
547 -عاشق
548 -وزن دعای پاک
549 - شاخ و برگ
550 - میمون
---------------------------------------
551 - مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
552 - نکته
553- قهرمان واقعی
554 - مادری منتظر است
555 -دختر سیب فروش
556 - صداقت
557 -شکایت
558 - ترس
559 -وعده ی فراموش شده
560 - تکبر
561-.....
562 - زمين خوردن
563:ترحم یا رقابت
564:کوهستان و چشمه
565:سیاه یا سفید
566:باید آواز بخوانم
567:تولد مریم
568:نامه از یک عاشق دل سوخته
569:دل و خون
570:دزد و یخچال
571 : برای هم ، فدای هم
572 :حفظ شرافت
573 : فرصتی برای یادگیری
574:مرگ های مشکوک
575 کودک درون در برابر بایدی بی چرا
---------------------------------------
576 : موضوع انشاء- ازدواج
577- ياری خدا
578 - از خود گذشتگی عشق به همراه دارد
579 - احترام
580 - اطمینان و اعتماد
581 - مهمترين عضو بدن
582 -یک جفت کفش
583 - من
584 - شادی و غم
585:اشباح
586- گریه‌ها را هم نباید جدی گرفت
587 - خوشبختی خطر کردن است
588 -مسافری در شهر بلخ
589 در حوالی بساط شیطان
590 -شك
591-امتحان
592 -انشا
593 -مسير اشتباه
594 -خودکشی
595 -ارزش ذهن آزاد
596 -واكسي
597 -اشتباه
598 - مارتین و مرگ خدا
599 - خداي ليلي
600 - ايمان
---------------------------------------
601 : ظرفت را خالی کن
602:شیطان و مرد مؤمن
603:بدرقه خدا
604:قدرت حافظه
605 ابر و ابریشم و عشق
606- ....
607-پسر
608- ایرانی و امریکایی
609 - پنجاه سنت
610 - زندگی کن
611 - وقت شناسی‌ !
612:به من بگو خدا چه شکليه؟
613:خواهيم ديد
614:صعودبه قله و الماس نشانه خدا
615:خلاقيت و ابتكار حتي از درون زندان
616:دانش اموزان این دوره زمونه بی وفا
617 - تغيير
618 - مادر برمیگرده
619 - روزی که امیرکبیر گریست
620 : روز و روزی
621 : مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
622 : وفاداری
623- روزی رسان بی منت
624 : نتیجه گوش کردن رادیو و تلویزیون !!
625 : انسان عارف
---------------------------------------
626 : خودشناسی
627:درخواست از خدا
628:هوش سرشار ایرانیان
629 : معجزه باران
630:آینده امپراطور
631:میخوای تا آخر عمرت مرغ باشی عقاب؟!
632:بهلول و داروغه
633:قافله ای از قبرستان
634:بهلول و مرد عرب
634:بهلول و مرد عرب
635 : رنجش
636 - خدا چلچراغی از آسمان آویخته است
637 - دل هاي واقعي
638- سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی ...
639 : حب وطن
640 - فرشته نگهبان ( نكات طنز )
641 - داستاني از اديسون
642 - چيزهاي مهم در زندگي
643 : از محبت خارها گل می شود
644 : زندگی بدون مشکل
645:خدا فرشته های امید را فرستاد
646:راز سیب سرخ
647:پس چرا آن بالا نشسته ای؟
648:بهترین ها
649:قلب ماسه ای
650:شغال
---------------------------------------
651:مصاحبه شغلی
652:زيبايي انسان درچيست؟
653:چگونه به خدا برسم؟
654: توی قبرت
655:پروانه خزنده
656:بی اعتنایی
657:چي مي تونستم بگم؟!
658:ملیجک
659:ناصرالدين شاه و عدالت
660- لباس های کثیف زن همسایه! (24)
661-...
662-سند جهنم
663 قلبم افتاده آن طرف دیوار ، با داستان پشمک تعوی
664:کاغذ سفید
665:نردبانی دو طرفه
666:جنون
667:حاضر جوابی بهلول
668-مشترك
669-همسر یکی از فرماندهان
670- باران
671- تابه من کوچک است
672 : علم و کرامات!
673 : صاحب اختیار
674:غم فرزند
675:کلوچه ی خدا
---------------------------------------
676:سگ چاق
677:پاسخ جالب انیشتین به خواستگارش
678 - آرام ترین انسان
679 - عیدی
680 - حکایت
681 - درس منطق
682- آدم برفی
683- صداقت
684- هديه ي تولد
685 : حقیقت یک قلب و قلب یک حقیقت!!
686 : شغل شانسی پسر سیاستمدار !!
687 : محو تماشای عشق
688 : تردید !!
689- دین
690:مرگ و باغبان
691 - محبت پرنده مادر
692 - عاشق و معشوق
693 - راه نجات از جهنم
694:مرگ جوانمردی
695:گفتگو با حضرت دوست
696:گل آبی
697:سایه یا همسایه؟
698:آشغال ها
699:اسب سفید آرزوها
700:بلا تولدم
---------------------------------------
701:صدقه
702:شاه و تختش
703:مامانی عشق چیه؟
704-گفتمان عمو نوروز و بابانوئل
705-705:عاشقی دو روباه
706:سوفیا لورن
707 - راز پنج دقيقه
709 - علت قبول نشدن در کنکور(طنز)
710: كشتي جنگي
711: مدير ارشد
712:چند روز در سال كار مي كني ؟
713:بوسه و سيلي
714: پاسخ جالب انيشتين به خواستگارش
715: تام واتسون
716:خودكار ناسا
717 : پرسش 45 دلاري + ادامه دادن را ادامه بدهيد.
718:دنیای قدیم و جدید
719:پسر گل فروش دانشجو
720:سگِ دانا
721 - داوطلب اهداء خون
722 - گوش هاي جبار در پاهاي اوست
723- گوسفندان خوشبخت
724- سنگ تراش
725- كفش هاي طلايي
---------------------------------------
726 : دوست داشتن وسایل یا انسان ها
727 : احساس مسئولیت
728 - شكست
729-امید ...( یک مطلب واقعا خوندنی )
730:در خانه
731 - حكمت آن در
732 - مكافات عمل
733 - محبت
734 - جاده وجود
735 - ملا و ليلا
736 - ملانصرالدين در جنگ
737 - حاجي
738- الاغ دم بريده
739 - غير قابل برگشت
740- تكه ايي كه دوست نداري
741 - دوجعبه خدايي
742:فدایی پروانه زیبا
743- تکیه گاه
744- شهر دزدان
745 -مردها دوستهاي بهتري هستند
746- افتخار نكن
747 - فرشته هاي زن هستند
748- آدرس
749 - آدامس نمي خوام
750 - مراقبت از گزند آن كس كه از انسان مى ترسد
----------------------------------
751- مرد نابينا
752- زياد از خودت خوشت نياد
753 - ميوه
754 - گوشه كوچكي از آسمان
755 - قرتي خانم
756 - داستان رسول خدا و عزرائيل
757 - مرگ عفير بعد از رحلت پيامبر (ص)
758 - آخرین مدل حال گیری
759 - دانشگاه استنفورد
760 - داوطلب
----------------------------------
761- هرکسی رسالتی دارد
762- باورها
763- دیدن خدا
764- به کدام سو روم
765- موعظه
766 - به مرغی فروختی
767- از من راضی شوید
768- خیار سبزه ، کاکل به سره
769-شرایط بندگی
770- معلم جبرئیل
771 - می خواهی سلطان باشی
772 - ما هستیم
773- خانه درویش
774 - انشاءالله
775 - موعظه ابلیس
776 - امروز مرا پیراهنی پوشان
777 - سلیمان(ع) و مورچه
778 - گل آفتابگردان
779 - مترسک
780-وقت شناسی
781-خبرخوش
782-بزرگمرد کوچک
783-نسبت با خدا
784-کمک به خیریه
785 - گردش در زمان
786 - چوپان دروغگو و ...
786 - چوپان دروغگو و ...
787 - يك تصميم بزرگ
788 - ماشين نحس
789- سفر هفتاد ساله
790:فروتنی فریاپت
791:قهرمان های آدمهای کوچک
792:شادی در تنهایی نیست
793:همـــــــســـــــــــــر... بخونین تو رو خدا
794:مزدور دین و مملکت
795:سرود ملی زمان ....خدا به خیر گذروند
796:نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند
797:آیا تکرار تاریخ ممکن است
798:آیا در پس مرگ زندگی ست
799:احترام به شایستگان
800:حکایت شاه عباس و رسیدگی به امور اقتصادی
801-فرصت ها را غنیمت شمریم
802 - طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها
803 - دلهره امتحان
804-دستان دعا كننده
805-چرا والدین پیر می شوند?
805-چرا والدین پیر می شوند?
806:اندر احوالات سقراط حکیم
807:گربه و ملا
808- كوتاهترين داستان كوتاه جهان
809 - هر اتفاقي مي افتد به نفع ماست
810 - درس زندگی
811 - بزرگترين افتخار
812-جعبه کفش
813 - پيدا كردن گره ي كار
814 - بلوط و كندو تنبل
815 - پادشاه چهار همسري
816:پرتقال زندگی
816:پرتقال زندگی
817:پند و اندرز گنجشک
818:زلال ترین شما را قاب‌ می‌گیرم‌
819:درس در کودکستان
820:داستان طنز شنل قرمزی
821 - مروارید های زیبا
822- شمع فرشته
823 - عواطف والای انسانی
824 - شاهزاده ی خوش بخت
825 - بابک خرمدین زنده است
826 - شیر زنان ایران
827 - سیرک
828 - کوچولوی نا قلا
829 - پارمیس
830 - دو کاج
831 - امتحان داماد
832 - شیطان
--------------------------------------
839- راه بهشت
853:جشن نوروز در 10 هزار سال بعد
855:ظظظظظظ
856 - مرد متمکن و كارگران
865 - کرم شب تاب
872- ارزش یک لبخند
881 - انتقام
882 - چلو كتاب
890 - مرگ
898-داستان بیسکویت سوخته
920-همکلاسی
932 - تکیه گاه
1163: نظر به نامحرم
1435 - روباه زيرك
1458 - شیطان
1552 - سند جهنم
1568-گناه
1577 نامه نادر ابراهيمي به همسرش
1581-وونن پادشاه ایرانی و اسب سپید
1628 - یک ماه تا مشق شب
1646 - شجاعت يعني ....
1682-مراسم تدفین سایه ها
1691- آرامش سنگ يا برگ
- 1696صبور باش
1698-حکایتی شنیدنی از مرحوم نخودکی
1699-حکایت رسول پیامبر :
1700-قصه اهل سبا (افسانه )
1701-گریختن حضرت عیسی بر فراز کوه از دست احمقان
1702-طلب روزی حلال
1703-يهودي ومسيحي
1705کوهنورد
1708-WC
1710-قصابي
1711- آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست
1712-رنجش
1713- با موقعيتها چانه نزنيم
1714-می‌گویند بیلش‌ را پارو كرده‌ است
1720-سوال یهودی و مسلمان شدن او
1722-نجات قصاب بی گناه در پای دار
1724 - نیمه‌ءتاریک‌ماه و زَهره‌ءشیر
1725-باز هم عجله کردیم
1726 - آسان بينديش راحت زندگي كن.
1727 - درسي از تابستان
1728 - سلف سرويس
1729-لطف خدا
1733- نودوستی و مهربانی
1734- عیب کوچولوی عروس
1736 - فرگون زیبا و برترین گنج زندگی
1737 - رسول اکرم و دو حقله جمعیت
1742داستان زیبای خیرات
1743شکر مهربانی
1746ماجرای عجیب اتاق سی سی یو !
1747داستان زیبا و تکان دهنده
1748اين داستان مال من و شمايي که فکر مي کنيم تنهاي
1755پدر(تقدیم به همه پدران)
1756. یک داستان کوتاه ولی واقعی
1765 : آخرین تکه و پسرک واکسی
1766 : گربه و صومعه (357)
1767 : پسر 15 ساله و کارنامه
1768: آرزوی دانه
1796 - تشخیص بیمار روانی
1800 - قاضی زیرک و عصای طلا
1809پرنده
1816- وقت کار فقط کار
1821- بزرگترین گناه نامیدی است
1845-آيوت ها
1847 عروسکها
1848 پیپ استالین و اعتراف هیات گرجستانی
3518 -تخم عقاب
3634- پیشنهاد فرمانروای روسی به نادرشاه
3657 - علت دیوانگی
3751- امتحان وزیران
3759 - چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد؟
3760-عجب خوش شانسی!!!
3788-پیرمردی تنها.......
3789-نان و كباب و ريحان
3790- گريه هاي تكراري
3791-حيرت
3792-آنکه شنید و آنکه نشنید
3793- شادی در تنهایی نیست
3794- قهرمان های آدمهای کوچک
3795 : بابا کرم
3796- رفاقت
3797- حاكم دلسوز
3881- گدا
3885-شیطان و حلقه هایش
3886- دو گرگ
3887-یه خاطره جالب
3888- پيرمرد و دختر جوان
3889-شم اسم اين داستان رو چي ميزارين؟
3890-هیچکس زنده نیست ...همه مردند
3896- دست منو بگیر...
3897:ما چقدر زود باور هستیم
3898_کشاورز و مرد جوان
3899-قضاوت
3900- سنجش عاشقي
3901- معرفی شخصیت
3902- پرفسور حسابي و لرستان
3915 : تنها یک روز زندگی کن!
3916- پرداخت بهاي واقعي
3917-عنصرعشق
3919 : خوشبختی
3920 : این "حوصله" چیه؟!؟!
3921: اما چه زیبا و محکم برگشت !
3927-حیای سگ
3931-در جستجوي شانس گم شده
3932 : حباب خوشی های دنیا !
3933 : از شعار تا شعور
3934 : می گم گرممه!
3935 : مدرک دانشگاهی
3936-نوزاد نابغه
3937-عصر ما...
3938- بخاطر نگهداري از پدر
3943----زنجیره عشق
3945-آنکه مي تواند، انجام مي دهد و آنکه نمي توا
3956: تقسیم عادلانه
3957-یه خانومی.......
3958-چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان.........
4065- یکی از بستگان خدا
4088: چه کسی ترا بخاطر خودت دوست دارد...؟
4091- داستان آفرينش
4093 - یاد پادشاه
4142: مرحوم پناهی 2
پیوندها
ترفندستان
قلم چين
ثانيه ها
خرده داستان ،سهيل ميرزايي
چاه كن داستانك ... علي اشرفي
داستانك
داستانك ،كسائي زاده
داستان کوتاه ،سیامک احمدی
داستان کوتاه ،گل سرخ
داستانواره ،بهنام زارعي
سحر داستانك ،سحر
گلاب داستانك ،نرگس
داستان ها ، حكايت ها و لطيفه هاي ملا نصرالدين
خاطرات و داستان های کوتاه
پاتیرام خداوند آرامش ( مامان حسن )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM